درد سوخته
بسيار ، درد سوخته از درد ، در من است ! * زخم عميق خنجر نامرد ، در من است !
آتش ، تو ديدهاى كه ز سرما شود هلاك ؟ * اين آتش رميدهء دلسرد ، در من است !
از كوچههاى غصّه ، ندارم ره فرار * فرياد مردهء « چه توان كرد ؟ » در من است !
خاموشىام گواه فراموشى تو نيست * نقش ملال و رنج و رخ زرد ، در من است !
از على آموختم دريادلى . .
از على ( ع ) آموختم دريادلى * روز و شب گويد دل من « يا على »
هركه با نام على شد آشنا * بىگمان او مىرود راه خدا
مىشود از « خويشتن » آخر جدا * سر نهد بر آستان كبريا . .
از « طلسم من » رهاند جان خويش * « ما » شود ، بيند رخ جانان خويش
درنوردد « اطلس آفاق » دل * عاقبت آرد بجا ميثاق دل :
اى دل من ، اى دل من ، اى دلم * تو دگر عاقل شدى ، من غافلم !
بعد از اين ، تو در حقيقت زندهاى * چون كه از نام « خدا » آكندهاى
در تو جارى ، خون اسرار ازل ! * در تو پنهان ، معنى صدها غزل
تو به من آموختى لب وا كنم * « خويش » را در « خويش » خود رسوا كنم
در وصال اصل خود ، پويا شوم * حجره ، حجره ، كو به كو ، جويا شوم
هجرتى در خويش ناپيدا كنم * عقل گيج و گنگ را گويا كنم
هفت وادى درون را طى كنم * مسكن سيمرغ حق را پى كنم
يافتم آخر تو را اى مرغ دل * در درون خود ، ولى باشم خجل
من ، تو را ديوانه مىپنداشتم * با خودم بيگانه مىپنداشتم
دور بودى از رگ و از ريشهام * دور تر از حجرهء انديشهام
در نظر ، تالابى از خون بودهاى * تو ، به چاه سينه ، مدفون بودهاى
واى من ، اى واى من ، اى واى من * اين تو بودى مىنشستى جاى من ؟
اين تو بودى كز سر خرّمدلى * جاى من آواز دادى « يا على » ؟
اى دل ، اى سيمرغ اسرار نهان * بعد از اين ما را فراسويت بخوان
چون كه تو گوياى اسرار حقى * تو همان پژواك نور مطلقى