سحرگاه خونين
چو شمشير ، بر فرق « حيدر » نشيند * به محراب ، خونش معطر نشيند
شود منفجر نور حق در شبستان * كه ذرّات نورش به معبر نشيند
به گلدستهء مسجد كوفه ، ديگر * همه ، بانگ « اللّه اكبر » نشيند
نماز على ( ع ) در سحرگاه خونين * به آواى « يا رب . . . » به آخر نشيند
شهادت شود قصد و « محراب » سنگر * بدين قصد ، مولا به سنگر نشيند
رسد چون به معبود با اين شهادت * لب چشمهء پاك كوثر نشيند
از اين پاكبازى ، چه شورى به عالم * به دلهاى امّت ، مكرّر نشيند
ز خشم و خروش دل پارسايان ، * هراسى به قلب ستمگر نشيند
فتد لرزه بر قامت « ابن ملجم » * پر از شرم ، تا روز محشر نشيند
بلى ، هركه راه على ( ع ) را نپويد ، * سرافكنده در پيش داور نشيند
چابكسوار
بىآب و دانه ، مرغ دلم را شكار كرد * صيّاد من چه معجزهء آشكار كرد
آهسته رام كرد دل سركش مرا * اين كار را به گوشهء چشم خمار كرد
تازاند سوى من ، هوس و خواهش دلش * خود را به دشت سوخته ، چابكسوار كرد
از وى نهان شدم كه ز يادم برد ، ولى * پيدا مرا به قدرت پروردگار كرد
هرگز نگشت آينهء خاطرش كدر * امّا هزار آينه را پرغبار كرد
جز من هرآنكه ماند دو روزى كنار وى ، * از پا فكندش آخر و سنگ مزار كرد
يك آسمان ستاره توانم از او گرفت * گاهى اگر كه گريهء بىاختيار كرد !
سنگ
سالها من به ضرب تيشهء تيز ، * صخرهء كوه را خراشيدم
خم شدم بندهوار ، در پايش ، * به خيالم خدا تراشيدم !
* * صخره ، يك شب شكست و درهم ريخت * عجز او را به چشم خود ديدم .
لب ، به دندان گزيدم و گفتم : * آه ! من « سنگ » مىپرستيدم ؟