گريهء مستانه
سر زد به فلك نالهء مستانهام امشب * بيگانه ز خويشم من و ديوانهام امشب
ساغر كه بجز خنده ندارد شده گريان * مينا صفت از گريهء مستانهام امشب
اى ماه كه وصل تو بود گنج مرادم * آباد نكردى ز چه ويرانهام امشب
چون لاله جدا از رخت اى ساقى سرمست * از خون جگر پرشده پيمانهام امشب
گر شهرهء شهرم عجبى نيست كه امروز * افسون تو گشتم من و افسانهام امشب
با آتش عشق تو ز بس خوى گرفتم * در خنده ز جانبازى پروانهام امشب
اى كاش سحر زودتر آيد كه چنان شمع * در تابوتب از دورى جانانهام امشب
« گلشن » فلكم دشمن جان است كه از مهر * روشن نشد از ماه رخش خانهام امشب
گذشت
گذشتم ز گيتى كه از او گذشت * كه مستى از آن چشم جادو گذشت
از او ، آن گل گلستان اميد * دگر رنگ رفت و دگر بو ، گذشت
تبسّم بر آن غنچهء لب نماند * ملاحت از آن لعل دلجو ، گذشت
سيه باد ، روزم كه بينم ، دگر * سياهى از آن شام گيسو ، گذشت
مرا هم سياهان سپيدى گرفت * هم از من گذشت و هم از او گذشت
به زانوى غم سر نهادم دگر * كه طاقت سرآمد كه نيرو ، گذشت
دريغا در اين پهن ميدان عمر * دگر يكّهتازى ، تكاپو ، گذشت
گذشت ، آرزوها ز دل يك به يك * ز بيداد اين چرخ نه تو ، گذشت
گذشت از نظر آرزو همچو آب * كه راز و نياز لب جو ، گذشت
كه گلزار رويش مرا بىنياز * همىداشت از باغ مينو ، گذشت
كه از مهربانى كه از يكدلى * نبودش بجز من به كس خو ، گذشت
كه چون سايهء خود به دنبال خود * مرا داشت همره به هر سو گذشت
كه بنهد سرم را به زانوى خويش * كه بنهم سرش را به زانو ، گذشت
كه بنشانم او را به دامان مهر * كه بنشينم او را به پهلو ، گذشت
كه راهش به سحر سخنها زنم * كه چشمش ببندم به مشكو ، گذشت
كه مستش كنم همچو چشمش خراب * كه تنگس بگيرم به بازو ، گذشت