پرده تا چند به طوفان درون مىفكنى ؟ * غافل از پنجهء اشكى كه چسان پردهدر است
نيشكر نيست اگر خامهء « گلشن » ز چه دور * حاصل آن به مذاق همه ياران شكر است
اقبال روزگار
كارم ز دور دهر اگر بر مراد نيست * غم نيست زان كه هيچكس از دهر شاد نيست
دانى سحر به گوش سليمان چه گفت باد ؟ * گيتى بهجز فسانه و افسون و باد نيست
گر عمر ، سخت مىگذرد بگذرد چه باك * اين رشته را به شام ابد امتداد نيست
باآنهمه شكوه جهاندارى و جلال * امروز جز فسانهاى از كيقباد نيست
سختى و سستى و غم و شادى روزگار * چون نيك بنگرى بهجز از گردباد نيست
تا دست مىدهد به خوشى بگذران كه هيچ * پندى جز اين به خاطرم از اوستاد نيست
« گلشن » به عهد دلبر و اقبال روزگار * تكيه مكن كه درخور هيچ اعتماد نيست
عشق و عقل
همنشين گر با رقيب آن شوخ سنگين دل نبود * در طريق عشق چندان كار ما مشكل نبود
هركسى كام دل از وصل تو حاصل كرده است * جز دل مسكين ما كاين دولتش حاصل نبود
هيچكس در عشق از معشوق خود طرفى نبست * كز ازل اين بحر بىپاياب را ساحل نبود
عشق كى با عقل سازد ؟ عاشقى ، ديوانه باش * همچو مجنون هيچكس در كار خود عاقل نبود
بذل جان در راه جانان شرط اوّل منزل است * چون كند آن عاشقى كاين هديهاش قابل نبود
پرچم شوكت به بام چرخ گردون مىفراشت * زادهء سيروس با اين هوش اگر جاهل نبود