مغتنم بشمار فرصت تا نگويند اين و آن * ملت ايران به علم و ارتقا مايل نبود
آرزوى جان به غير از وصل جانان هيچ نيست * كاشكى « گلشن » تن اندر اين ميان حائل نبود
از ياد مىروند
هر روز ، زين خراب غمآباد مىروند * جمعى كه هفتهء دگر از ياد مىروند
اين زندگى حلال كسانى كه در جهان * آزاد زيست كرده و آزاد مىروند
چو غنچه چند تنگدل از غم نشستهاند * آنان كه همچو گل همه بر باد مىروند
با غم ندارد ارزشى اين عمر و اى خوشا * آنان كه شاد زيسته و شاد مىروند
از فرّ عشق باد صبا و نسيم صبح * با دستهگل ، به تربت فرهاد مىروند
بيدادگر مباش به ياران ، كه بندگان * چون « گلشن » از در تو ز بيداد مىروند
سند افتخار
بستم به زلف يار ، دل بىقرار خويش * كردم به دست خويش سيه روزگار خويش
چون من مباد كس كه ز بيداد روزگار * مهجور و دور مانده ز يار و ديار خويش
گر پيش خلق حمل نمىشد به ضعف نفس * اقدام كرده بودم بر انتحار خويش
غم بىشمار و دهر جفاكار و من اسير * دور اوفتاده از وطن و غمگسار خويش
از ما بگو به خصم كه افتادهايم ما * ديگر ميازما تو به ما اقتدار خويش
« گلشن » اگرچه در ره آزادى وطن * نفىام نمودهاند ز يار و ديار خويش
ليكن خوشم كه يك دل صدپارهاى به كف * دارم از اين سفر ، سند افتخار خويش