همراز
مثل يك صاعقه بر بام شبم پيدا شد * گويى از لحظهء ديدار به نام ما شد
گل گيلاس زند گونهام از جلوهء او * ديدم از شوق رخ آينه هم زيبا شد
من در آيينهء چشمش شدهام زندانى * حكم آزادى او با نگهم امضا شد
من و او دل به تماشاى حقيقت بستيم * خبر اين است كه از همّت ما غوغا شد
سالها بخت ز ما روى كه پنهان مىكرد * تا دگر فرصت ديدن نشود ، امّا شد
بسكه در ساحل ميعاد صبورى كرديم * اشك ما در طلبش سيل نشد ، دريا شد
چاه من دير دل و دست به تابيدن زد * شمس پنهان شد ، اگر عاشق مولانا شد
گفتم آيا شود از عشق نفسگير شوم * آرى ، اين بار به عين نفس مولا شد
شاپركوار پىاش مستم و در پروازم * زان كه همراز و هم افسانهء من عنقا شد