آنچنان تلخ بزاريم كه از روز نخست * درد ما در گرو طاقت ما درمان است
ما به حيرت كه چرا سوخته و ساختهايم * همچو پروانه كه بر آتش ما حيران است
هركه از جام بلا مست شد از ياد برفت * اين چه رسميست كه در انجمن مستان است
بازهم همّت والاى تو ، حوّاى وجود * هركه مرد است بگو اين تو و اين ميدان است
شاعر پردرد
عاقبت سوز درون ، آتش گلفامم كرد * زخمهها زد به دل زخمم و آرامم كرد
آنچه از دوست در آيينهء جان جاى گرفت * بىنياز از خبر و راوى و پيغامم كرد
سفرهها از شرر درد بگسترد چنان * كه من پخته و دلسوخته را خامم كرد
وحشى شير چموشى شده بودم ، امّا * روزگار از سر ناساز چنين رامم كرد
اشكهايى كه فروخوردهام از چشمهء درد * دل به دريا زد و جارى شد و بدنامم كرد
ازبس اين نابترين درد برازندهء ماست * مست از اين جام به يك جرعه سرانجامم كرد
دل پرحوصله و اين همه نافرمانى * عشق ، پردردترين شاعر ايّامم كرد
نگاه شب
پاى بر درگاهى دنيا نبايد مىزدم * دست بر آن شاخهء بالا نبايد مىزدم
از نگاه شب ، تو گويى روى خورشيدم گرفت * مهر بر اين مهر ناپيدا نبايد مىزدم
سادهتر از من نخواهى ديد حتّى در نگاه * حرف دل را با كسى آنجا نبايد مىزدم
دست تنها آمدم ، غافل كه موجم مىبرد * دل به درياى شما تنها نبايد مىزدم
كنج دنياى قفس خوش باشدم با ياد دوست * بال بر سرمنزل عنقا نبايد مىزدم
وصلهء يارى به هركس شايد ، امّا بايدم * صبر مىكردم ، ولى حالا نبايد مىزدم
رسم بدمستى چنين بايد كه من مستم ، ولى * در حضور تو مى گيرا نبايد مىزدم
شور ديروز جوانى را به امروزم ببخش * تكيه بر زيبايى فردا نبايد مىزدم
گرچه بىرحمانه بر من تيغ تهمت را زدند * پر به پرهاى تو ، بىپروا نبايد مىزدم
كوه دردى را زدى بر سينهء آرامشم * سنگ بر رؤياى تو ، امّا ، نبايد مىزدم
بعد از اين آنم كه مىخواهى بمانم پشت در * باز خواهم گفت : اين در را نبايد مىزدم