گوى دل
آن قدر پا مىفشارم بر سر پيمان خويش * تا سپارم دل ، سپارم سر ، سپارم جان خويش
لب نكردم باز از زخم زبان باردار * تا جگر پرخون كنم از نشتر دندان خويش
بعد عمرى عشق ورزيدن به خود حق دادهام * تا كنم فرياد را آزاد ، با فرمان خويش
گوى دل با شيوهء شيرين به بازى مىدهم * چون نمىبينم دل فرهاد در ميدان خويش
كنج تنهايى شرف دارد به جمع اين و آن * گر بميرم يا بمانم گوشهء زندان خويش
سر به روى شانهء خود مىنهم از لطف دوست * تا رهى پيدا كنم در گريهء پنهان خويش
در تنور فقر چون پولاد آتش ديدهام * خانمانه مىپزم هم نام خود هم نان خويش
جان ققنوسم مترسانم ز آتش ، بارها * زادهام بر بستر خاكستر سوزان خويش
نشان گمشده
از آسمان كجا اين قفس فروافتاد * كه گريههاى رها گشته در گلو افتاد
چنان به نعره كشم هر نفس به دلتنگى * كه برگ و باد خزان از بگو مگو افتاد
از آينه خبرى گر رسد ، به ديواريست * كه سايههاى فريبش به روبهرو افتاد
از آستان صبورى چو دود برخيزم * چون آتشى از اين غم به پاى او افتاد
چه دير مىرسد آنكه هميشه در راه است * كه چشم منتظر من ز رنگ و سو افتاد
چه تهمتى كه به نام خزان به ما بستند * چرا بهار برابر از آبرو افتاد
به حرمت غزلم از غرور خود برخيز * كه اين غزال قديمى ز هاىوهو افتاد
نشان گمشدهام را بگرد و پيدا كن * نگاه قاصدك از رنج جستجو افتاد
آنسوى زمان
راستى را چه در آنسوى زمان پنهان است * آنچه پيداست ، نه در دايرهء امكان است
روزگارى كه هدر رفت نبرديم يقين * هركه شكّ برد در اين كهنهسرا مهمان است
نفس جان كندن ما فلسفهء مستى ماست * حكمت اين است كه خون خوردن ما آسان است
نه هراسى ز شكستن نه ز بىمهرى دوست * زير و روى فلك و چرخ ز بن ويران است
راز جان سختى ما حسرت مردم شده است * رمز اين مسأله در خانگه رندان است
خسته هستيم ، و ليكن وسط معركهايم * تا نگويند كه در حاشيه سرگردان است