ساقى
ريخت ساقى مى و نشناخته ريخت * تا شود كار دلم ساخته ريخت
در صف جرعهكشان از همه بيش * مى به جام من دلباخته ريخت
رفتم از دست ، ز بس باده به جام * نگهم در نگه انداخته ريخت
سوخت چون شمع چنانم كه ز چشم * قطره قطره دل بگداخته ريخت
دلم آن روى برافروخته سوخت * اشكم آن قد برافراخته ريخت
را هم آن سنبل آويخته زد * خونم آن نرگس تيغ آخته ريخت
آشناى غم خود خواست مرا * ريخت گر باده و نشناخته ريخت
نوشت آن باده كه ساقى « گلچين » * خاطر از غير تو پرداخته ريخت
گل حسرت
منم كه كشتهء بيداد عهد خويشتنم * غريب اگر نشمارى غريب در وطنم
لب ار به خنده چو گل وانمىكنم زان است * كه همچو غنچه پر از خون دل بود دهنم
گناهكارىام اين بسكه پيش يار عزيز * به پاكدامنى يوسف است پيرهنم
ز عمر هر نفسم بر مراد بلهوسيست * دمى نمىگذرد بر مراد خويشتنم
چنين كه دست و دل از كار رفته است مرا * به حيرتم چه بگويم ، كجا روم ، چه كنم
نه حال گفت و شنيدم نه تاب خامشىام * نه ميل صحبت خلقم ، نه ذوق انجمنم
دگر تعلّق خاطر به هيچچيزم نيست * كه فارغ از همه چيزم به حالتى كه منم
چنان رميدهام از خوى زشت خلق كه نيست * بجز كتاب در اين روزگار ، همسخنم
چگونه حسرت گل از دلم رود « گلچين » * چنين كه چون گل حسرت ، غريب اين چمنم