خودكامه « 1 »
آخر ز كار ماندند در زندگانى خويش * آنان كه غرّه گشتند بر كاردانى خويش
آن يار آتشينخوى چون شمعم آنچنان سوخت * تا آشكار كردم راز نهانى خويش
خودكامهاى كه امروز حنظل كند به كامم * طوطىوش از من آموخت شيرينزبانى خويش
سروى كه تربيت يافت با سربلندى از من * با من سبكسرى كرد از سرگرانى خويش
پروردهء من از كبر پروردگار من شد * وين بود حاصل من از زندگانى خويش
از چشمهسار طبعم آبى گرفت جويى * غافل كه از كجا جوى ، جويد روانى خويش
قوسى بشد پديدار ز اندك نمى و نورى * پنداشت جاودانى ، رنگينكمانى خويش
ناگه ز تيغ خورشيد بگسيخت زه كمان را * تا روى در عدم كرد از بىنشانى خويش
يا رب كسى كه چون قوس بودى ز خود ندارد * چون مىكند نمودى از خوشگمانى خويش
جز نغمهء مخالف نشنيدم اى دريغا * زين بلبلى كه نازد بر نغمهخوانى خويش
« گلچين » به حيرتم من تا بر چه نازد آن گل * بر باغبانى من ، يا باغبانى خويش ؟
هامش
( 1 ) - ميان استاد گلچين و هادى رنجى كدورتى رخ داد و رنجشى پديدار گشت ، اين غزل به همين مناسبت سروده شده است و غزل رنجى را نيز در قسمت اشعار او آوردهام ، با همين وزن و قافيه .