اينجا ز بسكه ساز مخالف دلم شنيد * دامن ز دست مردم ناساز مىكشد
دلخون شد از نفاق ، كه هر لحظه محنتى * از دوستان همدم و همراز مىكشد
شيراز شهر عشق و وفا ، كوى مردميست * زان رو دلم به جانب شيراز مىكشد
ديگر مرا به ناز تو اى گل نياز نيست * تا كى اسير دلشدهاى ناز مىكشد
دامن مكش به ناز ، كه اين دردمند عشق * ناز ار كشد ، ز نوگل شيراز مىكشد
« گلچين » رهم به گلشن شيراز بسته است * وين پرشكسته حسرت پرواز مىكشد
سايهء گيسو
مه روى تو ، شبموى تو ، گل بوى تو دارد * گلزار جهان خرّمى از روى تو دارد
گردون كه سراپاى وجودش همه چشم است * پيوسته نظر در خم ابروى تو دارد
مهتاب شبافروز كه از هاله كند زلف * خود سايهاى از خرمن گيسوى تو دارد
نرگس كه نظرباز بود در صف گلها * تا چشم تو را ديده ، نظر سوى تو دارد
با نكهت زلف تو ، نسيم سحرى را * هرجا نگرم سر به تكاپوى تو دارد
تا ساقى اين بزم تويى بادهء گلرنگ * اين گرمى و لطف از اثر خوى تو دارد
« گلچين » كه به شيرينسخنى شهرهء شهر است * لطف سخن از لعل سخنگوى تو دارد
دردآشنا
دردم به سعى هيچ طبيبى دوا نشد * درمان حريف اين دل درد آشنا نشد
دستى كه مشكل همهكس مىگشاد از او * مشكلفزاى من شد و مشكلگشا نشد
آن روز هم كه پنجهء تقدير بسته بود * هيچم گره به ناخن تدبير وا نشد
آخر به هركجا كه تو گويى شدم و ليك * در كار من گشايشى از هيچ جا نشد
دنبال عقل رفتم و كارى نرفت پيش * فرمان عشق بردم و دردى دوا نشد
رفتم كه رو به درگه صاحبدلى كنم * كس جز بهسوى خويشتنم رهنما نشد
گفتم برم به دوست پناه از جفاى دهر * بيگانه آشنا به حديث وفا نشد
در منتهاى يأس و كمال شكستگى * كارى درست جز به اميد خدا نشد
« گلچين » چه جاى شكوه ، كه از رهگذار طبع * حقّ سخن ادا شد ، اگر حقّ ما نشد