خورشيد نيست ، گرمى و شادىدهنده نيست * گل نيست ، سبزه نيست ، سرود پرنده نيست
از باد سخت دامن درياچه چاكچاك * * * امّا ، هنوز بر تنهء كاج سالدار
نام دو يار ديرين مانده به يادگار * بالاى كاج تندر در ابر اشكبار
مىغرّد از ته دل : « اى تيره آسمان * جز نام چيز ديگر ماند در اين جهان
يا نام نيز مىرود از ياد روزگار »
شعر تازه
شعر بايد گفت و شعر تازه گفت * شعر خوشآهنگ و خوشاندازه گفت
تازگى ربطى ندارد با زمان * تازه آن باشد كه ماند جاودان
كهنهء ديروز گر زيبا بود * تازه هم امروز و هم فردا بود
تازهء امروز گر بىمعنى است * كهنه است و آنى است و فانى است
تازه آن باشد كه از دل سر زند * با دو بال ويژهء خود پر زند
حرف تو مفت است اگر از ديگريست * مفت خوردن از جنون يا از خريست
ماه اگر داس است ، حافظ گفته است * گر تو گويى ، داس تو خواهد شكست
چيز ديگر را به مه مانند كن * يا به داست چيز ديگر بند كن
يار گر چون سرو سويت عازم است * زير پايت نردبانى لازم است
تيغ ابرويش بود گر پرخراش * ريش تو لازم ندارد خودتراش
خال رخسارش اگر چون دانه است * نيست آن رخسار ، بلكه لانه است
گر شده قلبت ز هجرانش كباب * يا شده اشكت ز مژگانش شراب
مىكنى قصّاب خود را ورشكست * مىفروشت خمره را خواهد شكست
مهر او گر درد و رنج و ناخوشيست * مهرورزى نيست ، اين آدمكشىست
اى بسا ديوان سنگين و كلفت * كه پر است از فكر پوچ و حرف مفت