داستان دل
دادم به دست زلف سياهت عنان دل * تا روشن از رخ تو شود آسمان دل
تاريك نيست راه اميدم كه سر نهد * خورشيد پيش روى تو بر آستان دل
بر يك جهان جمال تو جانا نمىدهم * اى جلوهء جمال تو جان و جهان دل
مىخواستى كه مهر خود از من نهان كنى * افشا نمود چشم تو راز نهان دل
آرى ، ترانههاى محبّت شنيدهام * زان آشنا نگاه ، كه داند زبان دل
آن شب چه خوب بوسه زدم بر لبت ، ولى * هرگز نمىرسيد بدانجا گمان دل
يكعمر در شرار محبّت گداختن * اين است سرگذشت من و داستان دل
« گلبانگ » دل به مهر تو روشن نموده است * هرگز نمىروى ز دل او ، به جان دل
تب دارم
من در تن خود گرمى آن شب دارم * تبخال لب گرم تو بر لب دارم
امّا چه كسى نداند اين حال ز چيست * گويند كه بيمار شدم تب دارم
ميان
چون موى پرىوشان دلاويزى نيست * چون دامنشان بوى گلانگيزى نيست
هرچند به قتل ما كمر مىبندند * ديديم ، ولى ميانشان چيزى نيست !