خنده دارى به لب و پندارى * گل سورى به چمن مىخندد
شعله ريزد ز نگاهت گويى * آفتاب است به من مىخندد
* * خوب شد باز شبى در همه عمر * شادمان از دل و دلدار شدم
راستى هم خوشم از زلف تو ماه * خوب داميست گرفتار شدم
اينجاست بهشت
به قيامت چه دهى وعده كه دنياست بهشت * اين همه دور مرو چون كه همينجاست بهشت
تازه مسطورهاى از صورت دلدار من است * راست گويند اگر اين همه زيباست بهشت
ميخانهء دل
گر بسوزد جان من از سوختن پروا ندارم * شمع گو خوش باش امشب حالت پروانه دارم
مدّعى ديوانهام خواند ، نمىخواهد بداند * گر كه جان بر كف نهادم دلبرى جانانه دارم
عقل اگر اين است : « از جانان براى جان گذشتن » * من دلى ديوانه دارم ، من دلى ديوانه دارم
هرچه ديدم خون دل ديدم درون ساغر خود * راستى در سينه جاى دل مگر ميخانه دارم
بىحقيقت نيست اين افسانهها در دفتر دل * هر شب از هر تار گيسويت دو صد افسانه دارم
گر تو مىخواهى كه شمع محفل بيگانه باشى * آشنا جان ! من دلى از خويشتن بيگانه دارم
اين كه مىخندند بر چشم ترت « گلبانگ » ، ياران * كس نمىداند چه شيرين دلبرى دردانه دارم