نامه
چو رفتى از برم بازآى اى يار * از اين بيشم به دست هجر مسپار
دلم با درد هجران آشنا نيست * به هجرم مبتلا كردن روا نيست
مكش پاى وفا از كوى يارى * مكن نوميدم از امّيدوارى
تو را از دورى من گر غمى نيست * مرا غير از غم تو همدمى نيست
نبودن زين همه غم خوردنم به * جدا از يار نتوان مردنم به
نبايد دل ز مهر يار برداشت * ز يار مهربان بايد خبر داشت
تو را گفتم كه اى يار وفادار * وفادارى چو من دارى ميازار
به يار مهربان مىباش دمساز * مكن ساز جدايى هيچگه ساز
ولى اين نكته را نشنيدى از من * به حرف مدّعى رنجيدى از من
كه دل از مهرم اى جان برگرفتى * هواى ديگرى در سر گرفتى
مرا با درد هجران يار كردى * وفا با من عجب بسيار كردى
فرستادم به سويت نامهاى چند * به پا كردم ز غم هنگامهاى چند
نه از پاسخ دلم را شاد كردى * نه با پيغامى از من ياد كردى
تو را دل شد ز مهر ديگرى شاد * كه يار خويشتن را بردى از ياد
ولى من هستم آن يارى كه بودم * وفادارم ، وفادارى كه بودم
بجز نامت به لب نامى ندارم * به دل دور از تو آرامى ندارم
گر از سوز دلم آگاه بودى * مرا زين بيشتر همراه بودى
نمىگفتى به كوى صبر رو كن * مرا بگذار و ترك آرزو كن
مگر با ديگرانت مهربانيست * كه با « گلبن » مدامت سرگرانيست
چسان بردارم از مهر رخت دل * مرا هستى بود دور از تو مشكل
بيا بگذر از اين گفتار اى دوست * از اين بيشم مده آزار اى دوست
بيا دست از سرم بردار بردار * به حال خود مرا بگذار بگذار
كه از كوى تو پاى رفتنم نيست * سخن بسيار و تاب گفتنم نيست
اگر با هر كسم دمساز دارند * مرا مشكل ز يادت بازدارند
نخواهم بردنت از ياد اى جان * كه ترك چون تو يارى هيچ نتوان
تو هم از « گلبن » خود ياد مىكن * دلش را با پيامى شاد مىكن