لجّاره اگر عيب تو مىكرد به تفضيح * باللّه ز منش بود دو صد مشت دهان را
تو شكوه به جدّم على آوردى و بردى « 1 » * من شكوهء تو با كه برم ، تا برم آن را ؟
اسلام مرا گفت كه پاس تو بدارم * كز پيش تو آموختهام شعر روان را
« مزدشت » تو آيا به تو فرمود كه گويى * آن گفته كه افسرده كند جان و جنان را « 2 »
آن شاعر يمگان نه مگر گفت و بجا گفت * كه « از گفتهء ناخوب ، نگهدار زبان را » « 3 »
* * صد شكر كه آن حال بسى دير نپاييد * و احوال بگرديد و بديدى تو نهان را
صد شكر كه آن خوبترين يار دگر بار * آمد به سر مهر و صفا داد ، ميان را
ديدى چو منت بودهام از پيش هواخواه * يكسوى نهادى ، همه ناخوب گمان را
صد شكر كه آن پير سخندانان بنواخت * با مهر خود اين شاعر فرزند و جوان را
* * امّيد كه « امّيد » به من خرده نگيرد * اين پاسخ نادرخور ناسفته بيان را
به كز مثلى مردمى آرم سخنى نغز * تا شرح كنم نسبت خويش و اخوان را :
يارم همهدانى و منم هيچ مدانى * بارى چه كند هيچ مدانى ، همهدان را ؟
حكم ديوان قضا
هركه را ديده بر آن چهرهء گلگون افتاد * چون شقايق ، دلش از داغ تو ، پرخون افتاد
باد سرگشته در آفاق شب تيره ، چو ماه * هركه از دايرهء مهر تو ، بيرون افتاد
عقلم از عشق ، نه بيهوده به خود سلسله بست * حكم ديوان قضا بود ، كه مجنون افتاد
بر در عشق نه من حلقه به گوشم تنها * ماه نو نيز ، در اين حلقه ز گردون افتاد
سر بازار وفا ، جان همه بگذار و برو * آن كه جان برد از اين معركه ، مغبون افتاد
دل شيران به عبث ، صيد غزالان نشود * كس ندانست به دام تو ، دلم چون افتاد
نه همين سينهء من سوخت ، كه از مهر تو بود * داغ هر لاله كه بر سينهء هامون افتاد
هامش
( 1 ) - بردى : در اينجا به معناى « نفع بردى » و يا « سود بردى » است .
( 2 ) - جنان : قلب ، نهان .
( 3 ) - وامى از ناصر خسرو علوى قباديانى .