تلك شقشقة هدرت . . . « 1 »
اى سوخته حال ، اى دلك غمزدهء من * بشناس كمى بيشتر ، احوال جهان را
ز اوّل نه مگر گفتمت اين نكتهء شيرين * تلخ است ، مخور بادهء ابناء زمان را
تا مصر بلا چون روى اى يوسف تنها * همراه مبر ، هيچيك از اين اخوان را
نيكى مكن و نان به دل دجله مينداز * كت كس به بيابان نزند سنگ و سنان را
نيكى همه بر جاى هنرمندان كردى * يكچند مكن خوبى ، جز بىهنران را
آن بىهنرك را هنر اين بسكه همه عمر * هرگز بنيازرد نه خرد و نه كلان را
از چوبهء « گز » رايحهء « عود » نخيزد * ليكن بنگر تا چه از او خاست ، كمان را
زيباست بهاران ، به نظر ناربن ، امّا * آزادگى « سرو » خجل كرد خزان را
* * اى كاش نبودى دل من ، شيفتهء شعر * مردم همه از شيفتگى يافت زيان را
ديدى دلكا بيهده ، از پاى فتادى * چون تاختى از شوق ، در اين راه حصان « 2 » را
اى قاصدك غصّه ، كنون باز فراخيز * وز من برسان « ثالث مهدى اخوان » را :
كاى بر منت از خوان ادب منّت بسيار * امّا ز چه « با خون دل آغشتى » خوان را
آيا نه منت خواستم آيى به كنارم * تا در بر مردم « 3 » نهم آن سرو روان را
ترياق تو آيا نه همين دست من آورد * كز پا فكند بهر تو مر زهر گران را
اين بود مرا دست مريزاد كه گفتى : * « آلوده به منّت مكن اين لقمهء نان را » ؟
مردم همگى عايلهء خوان خدايند * كس از چه برد منّت به همان و فلان را
من خويش ، تو را هيچ بجز نيكى ، گفتم * بر من چه نهى نام چنين را و چنان را
تا مىشنوى زمزمهء موسى عمران * چون مىطلبى دمدمهء سامريان را
چون دعوى دجّال پذيرد به زمانه * آنكو شنود ، دعوت « مهدى » زمان را
هامش
( 1 ) - تلك شقشقة هدرت ثم غرّت : اين آهى بود كه برآمد و خاموش شد . يكى از خطبههاى معروف حضرت على ( ع ) خطبهء شقشقيه است كه شاعر اين عنوان را براى شعر خود به مناسبتى برگزيده . حضرت على آه برآمده و شكوه جانسوز خود را به شقشقهء شتران نر تشبيه فرموده و شقشقه كيسهاى است در گلوى وى كه بهاران به هنگام گشن آمدن شتران ماده همراه با كف از دهان بيرون برمىآورد .
( 2 ) - حصان : اسب ، اسب سفيد .
( 3 ) - مردم : مردمك چشم .