چرا سوءظن مىبرى بر كسان * كه منفور گردى بسان خسان
تو را بدگمانى به مخلوق كرد * چنين زار و محزون و رخسار زرد
هرآن كس به مردم بود نيكبين * كند زيست با عيش و عشرت قرين
نباشد ز كس ترسى اندر دلش * همه شادمانى بود حاصلش
به وجد و مسرّت كند زندگى * نيايد برش طرفه وامندگى
تو نيز اى پسر گر به خلق جهان * نباشى چو برخى كسان بدگمان
ز دل گرددت رفع درد و الم * نگردى به عمرت گرفتار غم
ز حسن گمان است بر خلق دهر * كه از دهر « بهرى » گرفتهست بهر
شبهاى من . . . !
رفت از بر ، آن نگار به از ماهم * نابود سازد اين غم جانكاهم
از دست من شد آن صنم زيبا * ديگر به خويشتن ندهد را هم
نه آتشش فروبنشاند اشكم * نه در دلش نمود اثرى ، آهم
* * آن روزها كه عاشق و دلداده * بوديم ما دو تن همه جا ، با هم
مادر ، ز عشق برحذرم مىساخت * مىساخت خود ز عاقبت آگاهم
خواهر هميشه موعظتم مىكرد * تا راه را نشان دهد از چاهم
نشنيدم آنچه مادر و خواهر گفت * مىكردم آنچه بود به دلخواهم
گفتم به ترك آن دو نفر ناچار * بر اقتضاى همّت كوتاهم
* * آوخ گه كبت و خطر اين عشق * از هر طرف گرفت به ناگاهم !
هم خواهر از كفم شد و هم مادر * هم آن صنم براند ز درگاهم !
اينك غريب و يكّه در اين گرداب * ماتم گرفته همچو پر كاهم !
شبها كه لشكر الم و اندوه * بر قلب خيمه سازد و خرگاهم !
اين ناله بر شود ز دلم گاهى * اين آه و استغاثه بود ، گاهم :
اى مادر ، از تو مىطلبم پوزش ! * اى خواهر ، از تو عذر همىخواهم !