شادى
مرغ اندوه ، در من خاموش * ديرگاهيست آشيان دارد
گاه پرواز شعلهاى در سر * گاه ناخن به تار جان دارد
* * همدم و همنشين و يارم او * سبزه و آب و آسمانش من ،
او ز سوز نهان من سيراب * تشنهء آتش نهانش من
* * گرچه گويند : - رفتنت از دل * جان افسرده را سبكباليست
نه خدا را ، مرو ، مرو بىتو * تا ابد آشيانهات خاليست .
شب در بيابان
شب از هر سو هجوم ديو
و خاموشى :
كمين گرگ در چشمان مشعلها
و مشعلها به گرد سفرهء سورى نگهبانند
چه دلگرم است و بىپروا
شبان
در حلقهء گرگان
وقاحت را تمام روز در بازو
تبختر را تمام باد در غبغب
شقاوت را تمام حيله در دندان
بلاگردان اين « با گرگ عشرت » گوسفندانند
حوادث با همه آزادگى دارند با شب عهد در كتمان اين بيداد
نه طوفان زمين بر آسمان دوزى
نه سيل عاصى بنيان براندازى
نه ، قهرش را بنازم ، زلزله دارد سر قهرى
و گرگان در پناه خنده چوپان خداوند بيابانند