مىدود در جام چشمانش
مىچكد بر خاك .
* سادگى در چهرهاش پيداست ،
گاه يك لبخند
مىدهد در آسمان گونههايش گرم
غنچهء آزرم .
* گاه ابر تيرهء اندوه
بر جبينش مىكشد دامن ،
سر فرومىآورد ناشاد
چون نهالى نرم و نازك تن
در گذار باد .
* زندگى زيباست
ساده و مغموم
چون غزالى در كنار چشمهاى ، در خلوت جنگل
مانده از ديدار جفت گمشده محروم ،
ديدهاش از انتظارى جاودان لبريز .
* در بهارى سرد
مرغ زيبايى نشسته شادمان بر شاخهء اندوه
سادگى افتاده همچون شبنمى از ديدهء مهتاب
بر سكون حيرتى خاموش
بر عقيق بوتهء اعجاب ،
زندگى چون كودكى تنهاست
ساده و غمناك ،
زندگى زيباست .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3009
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٠٠٩