جفاى دوست
اى دل چو غنچه چاك گريبان چرا شدى * مانند زلف يار پريشان چرا شدى
در عالم خيال رخ همچو ماه او * چون دور دهر ، بىسروسامان چرا شدى
گر مر تو را نبود ، شكيب از جفاى دوست * در انتظام سلك حريفان چرا شدى
بىزور اعتماد به نفس و ثبات عزم * اندر نبرد گردش دوران چرا شدى
بىرنج ، گنج وصل ، ميسّر نمىشود * از درد هجر ، اين همه نالان چرا شدى
نابرده تلخكامى و ناكرده ترك جان * جوياى كام از لب جانان چرا شدى
بىآنكه يكقدم به رضاى خدا نهى * در آرزوى روضهء رضوان چرا شدى
از من بگوى بلبل شوريده حال را * نالان ز جور آذر و آبان چرا شدى
چون دور روزگار به يكسان نمىشود * در شكوه از كشاكش دوران چرا شدى
جان وفا چو نيست ، به جانان « صديقيا » * اندر پرستش بت بىجان چرا شدى
شكست شاعر
قضا چو پايهء اقبال مرد سازد سست * چه سود عزم خللناپذير و راى درست
كسى ز لوح جبينش به آب تدبيرش * كجا نوشته كلك قضا تواند شست
چو همنبرد حوادث شدى به حكم قضا * در اين مبارزه سرسخت باش و چابك و چست
چو راه بست قضا روى نه بهسوى قدر * كه گاه راه نجات از قدر توانى جست
ز شست سوء قضا آن كسى تواند رست * كه بهر سستى خود از قضا بهانه نجست
تو تخم سعى بيفشان و نااميد مباش * كدام دانه فشاندند در زمين كه نرست
چه غم كه سيم و زر از دست رفت و مال و منال * مگو كه عزّت نفس تو حاليا با توست ؟
وفا و مهر ز ابناى روزگار مجوى * كه جمله ناكس و نابخردند و ناشايست
به روز سختى چون بگسلند از تو همه * خوش آنكه رشتهء الفت هم از نخست گسست
شكست خورد « صديقى » ز روزگار و ليك * بدين شكستگى ارزد به صد هزار درست
دام اجل
جمعى پى حكمت و كلام افتادند * قومى به كنار زان مقام افتادند
پايان سخن نگر كه عامى و حكيم * در دشت اجل هر دو به دام افتادند