عزم ، ثبات ، اعتمادبهنفس
سرورى را مرد دانشور ، نگيرد سرسرى * سر ببايد باختن اندر هواى سرورى
سرفرازى از ره عزم و ثبات آيد به دست * با سرافرازى نسازد سستى و تنپرورى
كمدل و ترسو بود گمنام و خوار اندر جهان * دلقوى باشد به گيتى مايهء نامآورى
سرورى جو ، گر به دام مرگ باشد سرورى * مهترى جو ، ور به كام شير باشد مهترى
زندهبينى آن كسى را كش نه بيم مرگ بود * جمله تاريخ جهان را گر تو نيكو بنگرى
يكدمى بر خويشتن پرداز و از خود ناله كن * چند ، چند از جور دور گنبد نيلوفرى
چرخ در نزد خرد ، بيچارهتر باشد ز تو * چاره از بيچاره جستن ، نيست جز خيرهسرى
جمله حيرانند و سرگردان ، به كار خويشتن * اين همه اختر كه بينى بر سپهر چنبرى
اختر خود را مكن بد ، تكيه كن بر نفس خويش * كاعتماد نفس باشد ، معنى نيك اخترى
چون سرانگشت تو را ، هرگز نخارد پشت تو * يارى از نيروى خود مىخواه و از خود ياورى
زور بازويى به دست آر ، اى نزار مستمند * تا نيفتى زير پاى زورمند از لاغرى
برترى مىجوى و هرگز تن به خوارى درمده * تا نيابد بر تو هر دونى مجال برترى
مردمى كز فرّ نيرو ، دور باشد ، تا ابد * از شهادت ، دور خواهد بود و از عزّت برى