بود پيدا در آن بيشه از دور * بر در كلبهاى تنگ و تاريك
دست بر شانهء مادرى پير * دخترى لاغراندام و باريك
خيره بر نقطههاى خيالى . . . * دخترى حورپيكر ، خيالى
ليك افسرده و زار و رنجور * گيسوان ، تابدار و طلايى
ديده چون بخت ، تاريك و بىنور * همچو زندانى شام ديجور
مادر از طلعت بيشه سرمست * دخترك گرم رؤيا و پندار
در سكوت دلانگيز جنگل * لب فروبسته مادر ز گفتار
حالتى خوشتر از شوق و مستى . . . * تا در آن بيشه از جنبش باد
شاخ بىبرگ و بر ، ناله سر كرد * دخترك ، زين هياهو برآشفت
مادر از درد و غم گونه تر كرد * عاقبت لب به گفتار وا شد . . .
گفت مادر در آن حزن و اندوه * داستانها ز بيداد جنگل
داستانها ، ز زيبايى روز * از هياهو و فرياد جنگل
دخترك گرم رؤياى خود بود . . . * آخرين گفتهء مادر اين بود
كاى عزيز دل ، اى مونس جان * كاش چون من ، تو را ديدهاى بود
تا عيان مىشدت نور يزدان * اشكى آهسته بر گونه لغزيد . . .
تا كند شكوه از زندگانى * دخترك ، لب به گفتار وا كرد
زد شرر بر دلوجان مادر * زان تضرّع كه پيش خدا كرد
با نوايى غمانگيز مىگفت : * كيستم ، مردهاى خفته در گور
ليك ، محنتكش زندگانى * تيرهبختى گنهكار ، محبوس
در ديار شب جاودانى * رحمتى كو ، كه برهانم از بند
چيستم ، كور بىنقش و نامى * نيستش ، سنگ و لوح و نشانى
ليك ، جنبده بر ساحت دهر * هر زمان خفته اندر مكانى
سخت شرمنده از زندگانى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2670
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٦٧٠