بسكه دل مجروح و خونين است از شست غمت * كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع * تا كه وصلت را دل پرآرزويم طالب است
از تغافلهاى تو پيوسته آهم بر لب است * دل نه تنها از غمت در سينه در تابوتب است
بىجمال عالمآراى تو روزم چون شب است * با كمال عشق تو ، در عين نقصانم چو شمع
گرچه از قهرت دل مشتاق من غمديده شد * دامنم دريايى از سيل سرشك ديده شد
خاطرم از خار خار جور تو رنجيده شد * رشته عمرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع * اى كه بردى دلفريبى از مه گردون گرو
از غم دلدادهء خود اين همه غافل مشو * گرچه رسواتر ز مجنونم كنون از عشق تو
گر كميت اشك گلگونم نبودى گرمرو * كى شدى پيدا به گيتى راز پنهانم چو شمع
رفتى از هجرت نه تنها چشم من در خون نشست * از غمت شيرازههاى هستىام از هم گسست
اى فداى آن قد و بالا و ، آن چشمان مست * روز و شب خوابم نمىآيد به چشم مىپرست
بسكه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع * رفتى امّا اين بلاكش ، همچنان سرگرم توست
بىتو اين قلب مشوّش همچنان سرگرم توست * اين سر پرشور سركش همچنان سرگرم توست
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست * اين دل زار و نزار اشكبارانم چو شمع
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2237
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٢٣٧