شب و روزم . . . چنين است
نه امشب ، هر شبى بىتو كه بگذشت * مرا شامى پر از اندوه و غم بود
مرا جانى ، پر از درد نهانسوز * مرا بس گريهها تا صبحدم بود
* *
نه امشب ، هر شبى بىتو كه بگذشت * دل زارم ز سوداى تو مىسوخت
غمت در سينه بود و همچو شمعى * وجودم در تمنّاى تو مىسوخت
* *
خدا را ، اى بسا شبها كه بودهست * مرا خاك درت بالين و بستر
تو مست خواب خوش بودى و دردا * مرا خون جگر بر ديدهء تر
* *
چه شبهايى ، كه بىتو تا سحرگاه * مرا جا گوشهء ميخانهها بود
به دستم چون حريفان سيهمست * ز آب آتشين پيمانهها بود
* *
نبودى تا به چشم خود نبينى * چگونه هستىام نابود مىگشت
دلم در دام آتش بود ، جانم * چو اسپندى در آتش دود مىگشت
* *
هلا اى سستعهد من ، مپندار * كه تنها امشبم ، بىتو غمين است
خدا داند ، خدا داند ، كه بىتو * شب و روزم ، شب و روزم چنين است
تضمين غزل لسان الغيب حافظ
هر شب از سوداى تو ، سوزد دلوجانم چو شمع * چون به غير سوختن كارى نمىدانم چو شمع
تا كه از هجران رويت اشكريزانم چو شمع * در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شبنشين كوى سربازان و رندانم چو شمع * از ازل گويى كه جانم بوده پيوست غمت
كاينچنين وامانده پاى دل به بنبست غمت