خاكستر ما
نيست غم ، گر ز تو سوزد همه بالوپر ما * غصّه اين است ، كه آرد به تو خاكستر ما ! ؟
تا دل خسته به آن رشتهء گيسو بستيم * بدتر از زلف پريشان تو شد خاطر ما
بسكه در دل غم سوداى تو داريم ، شدهست * كوى تو منزل ما ، خاك درت بستر ما
داغ هجرت نه همين است كه گفتيم ، بيا * تا ببينى كه چه آورده غمت بر سر ما
پيش از اين بود گر افسانه غم قيس ، كنون * شده از جور تو اى عهدشكن ، باور ما
تو به خواب خوش و دردا همهشب تا به سحر * هست بيدار به شوق تو ، دو چشم تر ما
آتش مهر تو بااينهمه ايّام ، هنوز * مىكشد شعله در اين سينهء چون مجمر ما
اى جفاكرده ، ز هجران تو آخر تا چند * غرق خونابه شود ديدهء پراختر ما
تو مپندار كه رفتى و فراموش شدى * ذكر نام تو ، مدام است در اين دفتر ما
تا كه آن يار ندارد سر يارى « صالح » * از غمش پر بود از خون جگر ساغر ما
پيچيده است
همچو بوى گل ، كه طرف بوستان پيچيده است * باز ياد آن گلم ، در باغ جان پيچيده است
دل ز عشقش ، تازه پرهيزم دهد ، اكنون كه غم * گشته با خونم عجين ، در استخوان پيچيده است
بسكه از جورش ، دلى آزرده دارم ، همچو نى * نالهء جانسوز من تا آسمان پيچيده است
از چه مىنالى كه شد دستت و بال گردنت * تاك را بنگر كه صد جا دست آن پيچيده است
كاش يك شب دست من پيچد به دور آن كمر * همچو آن پيچك ، كه گرد خيزران پيچيده است
با همه شوقم به خواجه ، باز مست صائبم * گرچه شعر هر دو اين نامآوران پيچيده است
از وطن با اينكه « صالح » پا برون نگذاشتيم * شهرت ما بيشتر از ديگران پيچيده است