ناشناس
هر شب صداى يك زن مجهول ناشناس * در گوش من ترانهء بيم و اميد بود
آواى او چو اختر لرزان صبحدم * گاهى پديد بود و گهى ناپديد بود
* *
روحم چو مرغ تيز پرعطر ياسها * راهى از اين صدا به ديار فسانه داشت
چون نالههاى مبهم يك جنگل كهن * اين نغمه ، از سرود خدايان نشانه داشت
* *
ناقوس صبح بود كه از بزم آفتاب * بر گوش يك مسافر دلخسته مىرسيد
يا نغمهء رهايى ، كز گوشهء قفس * بر طايرى فسرده و پربسته مىرسيد
* *
از انعكاس نغمهء او ، تارهاى دل * چون برگ گل ، به دست نسيم بهار بود
چشمان من به خلوت شبهاى انتظار * تا خندهء عروس سحر ، اشگبار بود
* * رفتم به ديدنش
امّا چه ديدنى ؟
چيدم گل وصال
امّا چه چيدنى ؟
او همچو لالههاى ديار غريب رنج
قلبى رميده داشت
يا همچنان ستاره گمنام عشق من
رنگى پريده داشت
* *
چون اولين تبسم مهتاب شامگاه * محزون و مات بود دو چشمان خستهاش
گويى كه شاخههاى ملال و گذشت عمر * افكنده بود سايهء به قلب شكستهاش
* *
نقشى ز غازه بر رخ او آشكار بود * چون لكههاى روشن خون بر رخ بلور
يا آخرين اشعهء خورشيد محتضر * بر بركههاى دور . . .