تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2571

مساهمون:

ص٢٥٧١

ناشناس

هر شب صداى يك زن مجهول ناشناس * در گوش من ترانهء بيم و اميد بود آواى او چو اختر لرزان صبحدم * گاهى پديد بود و گهى ناپديد بود
* *
روحم چو مرغ تيز پرعطر ياسها * راهى از اين صدا به ديار فسانه داشت چون ناله‌هاى مبهم يك جنگل كهن * اين نغمه ، از سرود خدايان نشانه داشت
* *
ناقوس صبح بود كه از بزم آفتاب * بر گوش يك مسافر دلخسته مىرسيد يا نغمهء رهايى ، كز گوشهء قفس * بر طايرى فسرده و پربسته مىرسيد
* *
از انعكاس نغمهء او ، تارهاى دل * چون برگ گل ، به دست نسيم بهار بود چشمان من به خلوت شبهاى انتظار * تا خندهء عروس سحر ، اشگ‌بار بود
* * رفتم به ديدنش امّا چه ديدنى ؟ چيدم گل وصال امّا چه چيدنى ؟ او همچو لاله‌هاى ديار غريب رنج قلبى رميده داشت يا همچنان ستاره گمنام عشق من رنگى پريده داشت * *
چون اولين تبسم مهتاب شامگاه * محزون و مات بود دو چشمان خسته‌اش گويى كه شاخه‌هاى ملال و گذشت عمر * افكنده بود سايهء به قلب شكسته‌اش
* *
نقشى ز غازه بر رخ او آشكار بود * چون لكه‌هاى روشن خون بر رخ بلور يا آخرين اشعهء خورشيد محتضر * بر بركه‌هاى دور . . .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2571 | سيد محمد باقر برقعى