مىبايد بر بلنداى قلّهاى برشوم
و در سپيدهدمى زيبا
خواب خلق را برآشوبم
و نام قشنگت را بر پيشانى آسمان
بنويسم
و آن را بر تمامى ستونهاى باستانى ميهنم
حك كنم
و بنويسم بر كاغذ پوسيدهء عاشقانهاى
ميان دو آجر ديوارهاى قديمى
تا جهان به رنگ آبى و سبز درآيد
و زيبا شود .
فصل پنجم
در قلمرو عشق
مردى مىبايد با تمامى ابعاد ، آهنين
كه چارفصل را گذرانده باشد
و در فصل پنجم زندگى كند
او مىبايد بهار را ديده باشد
و آفتاب داغ تابستان را
او مىبايد هجوم باد بر برگهاى خزانزده را
تجربه كرده باشد
و نيز سرماى استخوانسوز زمستان را
او مىبايد برف بلنديها را روفته
و با ذخيرهاى از تجربه و درد
در فصل پنجم آرميده باشد
فصلى ناممكن و ممكن
فصلى كه در آن عشق