تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2359

مساهمون:

ص٢٣٥٩

شهريار حزن

شهريار حزن بودى ، خانه‌ات بيت الحزن * پادشاه قلعهء خاموش روح خويشتن شهر ويرانى ، سراسر خانه‌هايش سوخته * بادهاى دربه‌در چرخان و بر در حلقه‌زن دكّه‌اى بىصاحب و كالاش درهم ريخته * در كتاب پاره‌اى تصويرهاى بىدهن خاطرات و خوابها خاكسترى در گردباد * روى خاك خاطره ، تاريك مىرويد چمن شهر ، بىامن و امان و خانه بىديوار و در * دشت كور و پشت هر سنگ و درختى راهزن مىروم از خويش بيرون ، باز مىآيم به خويش * در كجا گيرم مكان و در كجا جويم وطن ؟ مىزند دستى دمادم حلقه بر درهاى باز * پشت درها كيست ؟ روح بىقرارى در محن چارچوب در ، شكست و قفل سنگين دود شد * پيكر گم‌گشته را در باد جويد پيرهن ساز خاموشى صدا سرداد و آوازى وزيد * برگها را برد با خود ، تا كجا ؟ تا گم شدن شهريار حزن را مىخواند صوتى بىصدا * از كجا بود آن صدا و در كجا افتاده من ؟ ناشناسى بود در عين غريبى آشنا * نعره‌اى در پرده‌اى خاموش مىگويد سخن

كوى مه‌آلود

مىميرم از اين عشق و كسى را خبرى نيست * گسترده شد آفاق و مرا بال‌وپرى نيست مىخندم و از خنده‌ام آويخته صد اشك * مىگريم و از اشك به چشمم اثرى نيست من مانده‌ام و خاطره‌اى دور كه جز آن * در كوى مه‌آلود دلم رهگذرى نيست

خون شكفته بر جهان

ترس حصار مىشود ، سدّ فرار مىشود * مرگ نثار مىشود ، عمر غبار مىشود سقف سياه آسمان ، روى سرم خراب شد * روى دل شكسته‌ام ، غصّه هوار مىشود قلب درخت مىتپد ، نبض جوانه مىزند * رنگ شكوفه مىپرد ، باغ مزار مىشود خنجر ماه روى دل ، زخم ستاره خونچكان * ترس كمند مىشود ، شهر شكار مىشود بمب عبور مىكند ، بمب اشاره مىكند * بمب پياده مىشود ، بمب سوار مىشود « صد آفرين صد آفرين ، هزار و سيصد آفرين * كودك خوب و نازنين » هى لت‌وپار مىشود بال‌وپر كبوتران ، ريخته روى آسمان * خون شكفته بر جهان ، نقش و نگار مىشود گرچه نشسته بر سرم ، برف هراس ، يك‌شبه * باز بهار مىشود ، باز بهار مىشود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2359 | سيد محمد باقر برقعى