عشق
زندگانى چيست عشق و آرزو * با عروس آرزوها گفتگو
زندگى بىعشق زندان دل است * عشق ورزد آنكه خواهان دل است
زندگى بىعشق كارى نارواست * باش عاشق ، كار عاشق با خداست
زندگى بىعشق يعنى مردگى * مايهء دلسردى و افسردگى
عشق يعنى بر جهانى پا زدن * دل اگر دل هست بر دريا زدن
عشق يعنى شور و شوق و سوز و درد * روز و شب با عقل نامحرم نبرد
عشق يعنى درد بىدرمان دل * عشق يعنى آتش پنهان دل
عشق يعنى همچو شمعى سوختن * شعلهء مهر و وفا افروختن
عشق يعنى نقد هستى باختن * با عتاب و ناز دلبر ساختن
عشق يعنى تكچراغ زندگى * عشق يعنى مستى و بالندگى
عشق يعنى داستان اشتياق * سوختن در آتش داغ و فراق
عشق يعنى مهربان بودن به هم * جان به راه دوست دادن دستكم
عشق يعنى رويش آلالهها * گِرد ماه مهربانى هالهها
عشق يعنى حرمت ميخانهها * ساقى گلچهره و پيمانهها
عشق يعنى جلوهء ميناى مى * عشق يعنى نغمهء گيراى نى
عشق يعنى آفتابى در سبو * مستى جان از شراب ياد « او »
هركه را عشق است جانى تازه است * تا جهان باشد بلندآوازه است
كار « صائم » نيست غير از عاشقى * زندگانى چيست غير از عاشقى
دل شيدايى
امشب دل شيدايىام ، آخر چه غوغا مىكنى * خود را به آتش مىزنى ، ديوانگيها مىكنى
تا چند خود را مىدهى ، اينسان به دست اين و آن * روزى به پيش عاشقان ، خود را تو رسوا مىكنى
گفتم تو را با صد فسون ، آرم ز دام غم برون * امّا چها گويم كه خون ، هردم به مينا مىكنى