مهر دو توأم فزون ز مهر دو كودك است * زان كه به عين دويى نيك چو بينى يك است
وان دو طفل جدا ز يكديگر منفك است * هيچ تو ديدى كه دو يكى شود در حساب
چه خوش بود ديدگان به ديدهشان دوختن * وز آتش عشق پاك خرمن غم سوختن
چو گردد اين مشعله گرم برافروختن * ميان جانهاى ما بدن نماند حجاب
مرد كه عشقى نباخت چگونه مردم شود * عشق چو پيدا شود هرچه جز او گم شود
چنان كه هر بامداد لشكر انجم شود * نهفته رخ چون بتاخت مشعلهء آفتاب
به مهاجر ايرانى
اى رفته ز بر كى ز سفر باز پس آيى * آراستهام خانه مگر باز پس آيى
پيراستهام رهگذر ديده و دل را * باشد كه از اين رهگذرم باز پس آيى
آباد شد آن خانهء ويران كه تو ديدى * وقت است ، سوى خانه اگر باز پس آيى
هرچند بس آزرده برفتى كه تو ديدى * با نالهء شب آه سحر باز پس آيى
بس ديده كه روشن كنى اى يوسف مصرى * روزى كه سوى كوى پدر باز پس آيى
زين شوق و خيالى كه بود منتظران را * گر زان كه بيابى تو خبر باز پس آيى
نفعى كه در آن سود وطن نيست زيان است * سود است ز هر جاى ضرر باز پس آيى
اى نوگل مانده ز سر شاخ شجر دور * وقت است كه بر شاخ شجر باز پس آيى
گر همچو « رشيد » اهل نظر را بشناسى * يكره بهسوى اهل نظر باز پس آيى