قمر بنى هاشم
آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش * جلوهگر نور خدا از رخ پرتو فكنش
آيت صولت و مردانگى و شرم و وقار * روشن از چهرهء تابنده و وجه حسنش
ز جوانمردى و سقّايى و پرچمدارى * جامهاى دوخته خيّاط ازل بر بدنش
آنكه آثار حيا جلوهگر از هر نگهش * وانكه الفاظ ادب تعبيه در هر سخنش
ميوهء باغ ولايت به سخن لب چو گشود * خم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش
كوكب صبح جوانيش نتابيده هنوز * كه شد از خار اجل چاك چو گل پيرهنش
آنچنان تاخت به ميدان شهادت كه فلك * آفرين گفت بر آن بازوى شكرشكنش
همچو پروانهء دلباخته از شوق وصال * آنچنان سوخت كه شد بىخبر از خويشتنش
خواست دستش كه رسد زود به دامان وصال * شد جدا زودتر از ساير اعضاى تنش
كوته از دامنت اى شاه مكن دست « رسا » * از كرم پاك كن از چهره غبار محنش
پيش اين مهر كه از خاك خراسان خيزد
صبحدم چون ز افق مهر فروزان خيزد * وز پى ظلمت شب چشمهء حيوان خيزد
از كمانخانهء خورشيد پى راندن شب * هر زمان تير ز مژگان زرافشان خيزد
خسرو روز پى روشنى عالم خاك * ز سراپردهء افلاك شتابان خيزد
مهر تابنده چو لبخند زند بر رخ باغ * گل ز آغوش چمن با رخ خندان خيزد
لاله با چهرهء افروخته از دامن دشت * سبزه با قامت نورسته ز بستان خيزد
آيد آهنگ طربخيز و دلانگيز ز باغ * ز چمن نغمه مرغان خوشالحان خيزد
آمد آن ماه كه از بهر تماشاى رخش * قرص خورشيد سراسيمه ز كيوان خيزد
آمد آن نوگل خندان كه ز انفاس خوشش * ز فضا بوى گل و سنبل و ريحان خيزد
آمد آن چشمهء فيّاض كه از مقدم او * ابر رحمت ز پى ريزش باران خيزد
آمد آن موكب مسعود كه جبريل ز عرش * از پى تهنيت خسرو خوبان خيزد
سر و جان در قدمش ريزد كه دلدادهء دوست * به تمنّاى نگاهى ز سر جان خيزد
آفتابا ، به فروزندگى خويش مناز ! * « نجمه » را بين كه چو خورشيد ز دامان خيزد
چهرهاى زهره بپوشان كه به بام ملكوت * زهرهء فاطمه با چهره تابان خيزد
مهر هر صبحدم آرد سر تعظيم فرود * پيش اين مهر كه از خاك خراسان خيزد