در غم و محنت صبور باش كه دائم * گردش دنيا به يك قرار نماند
صحبت گل مغتنم شمار چو بلبل * كاين چمن و سبزه و بهار نماند
مركب خود آنقدر متاز كه دائم * راكب بر مركبش سوار نماند
ظلمت دل را به نور علم توان برد * صبح چو تابيد شام تار نماند
صحبت نادان مجو كه در خطر افتد * هركه از اين ورطه بر كنار نماند
گر نظر حق كند ارادهء كارى * در كف مخلوق اختيار نماند
زين عظمتها كه در زمانه تو بينى * جز عظمتهاى كردگار نماند
تكيه مكن بر حصار ملك كه دائم * ملك بدين پايه استوار نماند
نام نكو اختيار كن كه به نيكى * جز اثر نيك يادگار نماند
آستان محبّت
ما سر بر آستان محبّت نهادهايم * از جام عشق سرخوش و سرمست بادهايم
از غير يار رشتهء الفت بريدهايم * با غير دوست دست ارادت ندادهايم
از پاى خويش بند علايق گشودهايم * بر روى خويش باب حقايق گشادهايم
بر آشيان دوست نهاده سر نياز * گويد هرآنچه دوست مطيع ارادهايم
پوشيدهايم جامهء آزادگى به تن * بر سر كلاه عزّ و مناعت نهادهايم
اى دستگير مردم افتاده ، دست ما * از راه لطف گير كه از پا فتادهايم
گر موج حادثات كند قصد ما « رسا » * محكم چو كوه بر سر جا ايستادهايم
مقام وصال
به ياد روى تو در هر چمن كه رو كرديم * نداشت بوى تو را هر گلى كه بو كرديم
ميان آنهمه گلها به دلربايى تو * نيافتيم گلى ، آنچه جستجو كرديم
چو ابروان هلالى ز غصّه شد باريك * شبى كه روى تو با ماه روبهرو كرديم
ز دل گذشت چو ما را خيال قامت يار * به پاى سرو نشستيم و ياد او كرديم
حديث آن لب شيرين چو در ميان آمد * به ياد لعل تو با غنچه گفتگو كرديم
مى از سبوى محبّت بنوش اى عاشق * كه ما علاج دل خود از اين سبو كرديم
« رسا » سپاس خدا را كه در مقام وصال * رسيدهايم به جايى كه آرزو كرديم