اى چون پدر به بيشهء هستى ، شير * دست تو حامى علم و شمشير
باب تو را كه دست خدا گويند * دست خداى بود و سزا گويند
آنان كه از تو مدح و ثنا گويند * هرگز نه از عليت جدا گويند
دست تو را كه دست على دانند * دست خداى لميزلى دانند
اى پيكر تو ، ماه بنى هاشم * رويت چراغ راه بنى هاشم
فرمانده سپاه بنى هاشم * همچون حسين ، شاه بنى هاشم
در جلوه رشك پرتو مهتابى * آرى ، تو آفتاب جهانتابى
باريد بر تن تو در آن ميدان * تير عدو سريعتر از باران
آبى كه داشت نرخ و بهاى جان * چون اشك كودكان همه شد ريزان
ازبسكه تير خورد به چشم مشك * گرديد چشم مشك تهى از اشك
بودند كودكان ز عطش بىتاب * رفتى سوى فرات كه آرى آب
لبتشنه بودى و نشدى سيراب * ياد آمدت ز تشنگى احباب
لبتشنه از شريعه برون رفتى * خود با دلى چو لجّهء خون رفتى
دائم سكينه داشت نظر بر در * تا تر كند ز آب لب و حنجر
دردا كه كرد پستى آن لشكر * جاى لب سكينه زمين را تر
هم آب ريخت روى زمين هم خون * حال سكينه بود ندانم چون
اى درگذشته از سر دست و سر * افكنده زير پاى فرس پيكر
هستند جنّ و انس و ملك يكسر * چشمانتظار لطف تو در محشر
« رزّاقى » است و لطف فراوانت * در دست اوست گوشهء دامانت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1522
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٥٢٢