به خدا ، جان لاابالى من * زين همه نقش و منظر زيبا
شبح مرده و خيالى من * كسب لذّت نمىكند زيرا
مرده را نيست لذّت از دنيا * روح سرگشتهام شبح مانند
در زمين سير و گردشى دارد * ليك خورشيد و نور او هرچند
مايهء زندگى فروبارد * نتواند حيات نو آرد
من از اين تپه تا به آن صحرا * از سوى باختر بهسوى شمال
نظر خود چو باز بىهمتا * مىفرستم ، چه سود در همه حال
نيست جايى سعادت و اقبال * زين همه كوه و بوستان و قصور
بهر من راستى چه دارد سود * همه ماتمفزاست همچو قبور
كوه و درياچه ، صخره تا لب رود * لطفشان گشته بهر من نابود
درهها ، كوهها و جنگلها * اى محلهاى انزواى عزيز
صخرهها ، اى اماكن زيبا * روزگارى چو ديگران من نيز
جامى از عشق داشتم لبريز * آن زمان ، هرچه بود ، زيبا بود
زان كه ( او بود ) عشق برجا بود * عشق او همچنان مسيحا بود
دم او چون نسيم صهبا بود * همهجايى جمال پيدا بود
رفت و رفتند عشق و زيبايى * رفت و رفتند ، دلرباييها
رفت و رفتهست شور و شيدايى * رفت و رفتهست بهر من دنيا
نيست چيزى به چشم من زيبا * دور خورشيد هرچه مىگردد
آرى اين گردش دوارانگيز * خواه ثابت شود ، و يا چرخد
هست يكسان به پيش چشمم نيز * زان كه از دست رفته يار عزيز
كرهء خاك مبهم و تاريك * هر زمانى كه خور كند روشن
به جهان هرچه مىشود باريك * خلاء محض بينم و گلخن
همه جا ، جايگاه رنج و محن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1515
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٥١٥