حرف حساب
گرداب هول ديد ، كه جان پيچوتاب زد * اين زورق شكسته چه وقتى به آب زد !
عمرم عنان گسسته ، سمند و سوار خام * ميدان نديده بود ، كه پا بر ركاب زد
فرهاد طفل بود كه خونخواره زال عشق * اوّل مرا ز خيل محبّان خطاب زد
يكدم نبود زندگى ما بر اين محيط * جفت فنا شود ، نفسى چون حباب زد
دور نشاط اندكم امّا فتور ، بيش * پيرى فزود چرخ ، ز عهد شباب زد !
يك شب گذشت بين جوانى و پيرىام * همرنگ باد ، عمر سبكپا ، شتاب زد
بختم نداشت چشم بصيرت بر اين دو روز * مانند روزگار ، كه خود را به خواب زد !
تدبير ، ره نبرد ، به فضل كتاب عمر * تقدير ، بر صحيفه چو مهر عذاب زد
بىشك به خاك مىرسد از حرص سيم و زر * آنكس كه دست بر ورق انتخاب زد !
گفتى جواب تلخ ، از آن لعل دور باد ! * بايد كه بوسه بر لب حاضرجواب زد
از چنگ روزگار خلاصى كه يافته است ؟ * هربار نغمهء دگرى اين رباب زد
شيرازههايش از ورق متن بگسلد * اين قصّه را اگر بتوان در كتاب زد
ديوار اين حصار شود كج به يك نسيم * معمار ، خست خانهء ما را ، خراب زد
در دام ما ، هماى سعادت نمىفتد * اين سكّه را به نام چه كس آفتاب زد ؟
داند چرا شكسته شدم ، آنكه همچو من * از بهر زنده ماندن خود ، نان به آب زد
ديوان خواجهام به تفأّل نمود ، مست * پهلونشين خم ، قدمى از شراب زد !
« رحمت » تو باش ناقد خود ، در حصول فهم * قربان آن حريف ، كه حرف حساب زد
نالهافشان
ديوانهدلى ، كه نالهافشان شد و رفت * از جدول روزگار ، حيران شد و رفت
چون نقش ، كه نيست ماندنى آينه را * يكچند مثال عكس ، مهمان شد و رفت !
قافلهء عمر
از نامهء روز و شب ، هجايى نشنيد * شد قافله ، گوشِ جان ، درايى نشنيد
مانند شكست نور ، بر آيينه * از سايهء من كسى صدايى نشنيد !