هرچه خورشيد آسمانپيما * مىكند روشن آن نمىخواهم
از جهان فراخ و ناپيدا * آشكار و نهان نمىخواهم
جز حقيقت ، نشان نمىخواهم * كس چه داند وراى چرخ كبود
كه جهانى دگر نهان باشد ؟ * هم در آن آسمان بود و نبود
شمس حق آفتاب آن باشد * طلبم از جهان ، همان باشد
اى خوش آن دم كه لاشهء تن را * بگذارم به خاكدان زمين
خانه و بوستان و گلشن را * بنهم بهر مردمان لعين
وارهم از غم همان و هم اين * روم آنجا كه آسمانش را
خور تابان حق كند روشن * روم آنجا كه خاكدانش را
بىنشان بينم از دى و بهمن * بىنشان يابم از فراق و محن
من در آن سرزمين عشق خدا * مست از بادهء وصال شوم
آرزوهاى خويش را يك جا * باز يابم خود ايدهآل شوم
فارغ از بند قيل و قال شوم * آرزويى كه در زمين فساد
هيچ نامى بر آن نشايد داد * من در آن آسمان مهر و و داد
دست يابم بر آن شوم آزاد * گفتم اين راز ، هرچه بادا باد
اسبسوار
وه چه زيباست اسب و اسبسوار * دين و دل مىبرد به يك ديدار
عرصهء تركتاز او دلهاست * بگريزد ز پيش او تاتار
هركجا تازد اين بت چالاك * مىبرد هستى طرف را پاك
چكمه و گيسويش چو شبرنگ است * چشم و ابروش مردم زنگ است
اسب تازيش نيز چون شبديز * اسب و راننده هر دو يكرنگ است
او سيهپوش بر سيهاسب است * او سياه است و ليك دلچسب است