اى دريغ
اين روزها هواى غزل عاشقانه نيست * بيدلتر از زمانهء ما هم زمانه نيست
بسيار نوبهار در اين باغ خيمه زد * امّا به روى هيچ درختى جوانه نيست
بر سازها غبار غريبى نشسته است * يا فصل ، فصل رويش باغ ترانه نيست ؟
جان مىدهيم و حسرت بسيار مىبريم * اين هستى و بال ، كم از تازيانه نيست
روزى زمانه بر سر مهر آيد اى دريغ * ديگر از اين بهار جوانى نشانه نيست
چراغ و چاره
ماه من ، در بلند شبانه * مىدرخشى ، فراز ترانه
روشنى ، روشن از جلوهء تو * رونق گلشن از جلوهء تو
ياد تو در شب بىستاره * گمرهان را چراغ است و چاره
مىسرايم به نرماى آواز * اوج انديشهاى ، بال پرواز
باغ دل از تو سرشار و لبريز * پيك و پيغام تو زندگى خيز
از تو گفتيم و گفتند و خواندند * عاقبت پاى وصف تو ماندند
ناى جان در نوا از دم تو * اى خوش آن دل كه دارد غم تو
وصل اگر لحظهاى رخ نمايد * عالم از نو به شادى درآيد
صبر ما گرچه ايّوبوار است * دل چنان كودكى بىقرار است
اين همه شور و شوق و ترانه * از تو در جاى ما زد جوانه
لاله از عشق تو داغدار است * مرغ حق بىتو بالاى دار است
حسرت آتش شد و شعله برزد * از دل كشتگان تو سرزد
ياد تو رقص خون در سپيده * لاله از قلب عاشق دميده
همرهى كن كه وامانده فرياد * همصدايى مگر رفته از ياد ؟
روح آتش
خوب است شراب ، صاف و بىغش باشد * در سردى دى چون روح آتش باشد
ايّام اگر به كام مىخواران نيست * چون زلف پريش تو مشوّش باشد