ميان آتش و آب
دوشم به اشك و ناله و غم تا سحر گذشت * سيل سرشك ديدهء خونين ز سر گذشت
شوقم زياده گشت و به دل آتشم فزون * هر نوبتم خيال رخش از نظر گذشت
اشكم روان ز چشم به جان آتشم ز عشق * سوزان ميان آتش و آبم ز سر گذشت
سينه سپر به تير نگاه تو كردهام * آوخ كه ناوك نگهت از سپر گذشت
در راه عشق كشتهء ياريم و آه ، كاو * دامنكشان ز كشتهء خود بىخبر گذشت
جانم گرفت تا ز خيالم گذشت دوش * شكر خدا كه فتنه ز ما بىخطر گذشت
تا بودهاش به لب ، لب ياقوتفام تو * « سيمين » ز درّ و گوهر و الماس و زر گذشت
علّت پريشانى
سيلى از اشك ، ز عشق تو به دامان دارم * شعلهها از غم هجران تو بر جان دارم
از پريشانى و آشفتگى گيسوى توست * گر من اى دوست چنين حال پريشان دارم
لحظهاى آتش هجران تو خاموش نشد * گرچه صد جوى از اين ديدهء گريان دارم
بىسبب عشق من و مهر من انكار كنى * از نگاه تو و لبخند تو برهان دارم
صبح گو سر نزن و كوكب رخشنده متاب * كه من امشب به بر اين ماه درخشان دارم
گرچه رو كرده به محرابم و ذكرم به لب است * ليك اندر همه عالم به تو ايمان دارم
گفت « سيمين » اگرم ناوك مژگانت كشت * ز لب و بوسهء جانبخش تو تاوان دارم
به قهر رفته
اى كه به قهر رفتهاى مهر و وفاى تو چه شد * عشق و محبّت تو كو ، لطف و صفاى تو چه شد ؟
رأى به قتل من كنى ، وعده به كشتنم دهى * كشته شدم ز انتظار ، وعده و رأى تو چه شد ؟
زان لب نوش شكرين ، آنهمه ناسزا چرا * گرچه خوش است اين مرا ، ليك دعاى تو چه شد ؟