تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1885

مساهمون:

ص١٨٨٥

ميان آتش و آب

دوشم به اشك و ناله و غم تا سحر گذشت * سيل سرشك ديدهء خونين ز سر گذشت شوقم زياده گشت و به دل آتشم فزون * هر نوبتم خيال رخش از نظر گذشت اشكم روان ز چشم به جان آتشم ز عشق * سوزان ميان آتش و آبم ز سر گذشت سينه سپر به تير نگاه تو كرده‌ام * آوخ كه ناوك نگهت از سپر گذشت در راه عشق كشتهء ياريم و آه ، كاو * دامن‌كشان ز كشتهء خود بىخبر گذشت جانم گرفت تا ز خيالم گذشت دوش * شكر خدا كه فتنه ز ما بىخطر گذشت تا بوده‌اش به لب ، لب ياقوت‌فام تو * « سيمين » ز درّ و گوهر و الماس و زر گذشت

علّت پريشانى

سيلى از اشك ، ز عشق تو به دامان دارم * شعله‌ها از غم هجران تو بر جان دارم از پريشانى و آشفتگى گيسوى توست * گر من اى دوست چنين حال پريشان دارم لحظه‌اى آتش هجران تو خاموش نشد * گرچه صد جوى از اين ديدهء گريان دارم بىسبب عشق من و مهر من انكار كنى * از نگاه تو و لبخند تو برهان دارم صبح گو سر نزن و كوكب رخشنده متاب * كه من امشب به بر اين ماه درخشان دارم گرچه رو كرده به محرابم و ذكرم به لب است * ليك اندر همه عالم به تو ايمان دارم گفت « سيمين » اگرم ناوك مژگانت كشت * ز لب و بوسهء جانبخش تو تاوان دارم

به قهر رفته

اى كه به قهر رفته‌اى مهر و وفاى تو چه شد * عشق و محبّت تو كو ، لطف و صفاى تو چه شد ؟ رأى به قتل من كنى ، وعده به كشتنم دهى * كشته شدم ز انتظار ، وعده و رأى تو چه شد ؟ زان لب نوش شكرين ، آن‌همه ناسزا چرا * گرچه خوش است اين مرا ، ليك دعاى تو چه شد ؟