تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1721

مساهمون:

ص١٧٢١

حديث درد

نمىدانم چه مىخواهد ز جان خسته جانانم * كه دارد باز بىرحمانه عشقش شعله در جانم به سوداى جوانى كامى از وصلش نشد حاصل * من از اين عشق بىحاصل چه مىخواهم نمىدانم لبم خندان اگر بينى به بخت خفته‌ام خندم * چه مىدانى ز غمهاى دَرون سينه پنهانم اگر از ديده‌ام دورى به جانم آشيان دارى * غم عشقت بود در سينه تا جان هست مهمانم به پاى ناكسان عمرى هدر كردم ، نفهميدم * كه خود مىپروراندم دشمنانى در دل‌وجانم سخن موزون اگر گويم هلا شاعر مپندارم * حديث دردهاى دل به نام شعر مىخوانم « سپاس » از پا دگر افتاده دستش گير و پاسش دار * كه مهرت در دلش باقيست مىدانى و مىدانم

تضمين غزل خواجه حافظ

كاش بر ما دَرِ مردان خدا بگشايند * دَرى از مهر برِ اهل صفا بگشايند به ره ما درِ بازار وفا بگشايند * « بُود آيا كه در ميكده‌ها بگشايند » « گره از كار فروبستهء ما بگشايند » * به در خانه خمّار حريفان هستند مىپرستند ، در اين خانه همه پا بستند * در ميخانه چو بستند دل ما خستند « اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند » * « دل قوى دار كه از بهر خدا بگشايند »