حديث درد
نمىدانم چه مىخواهد ز جان خسته جانانم * كه دارد باز بىرحمانه عشقش شعله در جانم
به سوداى جوانى كامى از وصلش نشد حاصل * من از اين عشق بىحاصل چه مىخواهم نمىدانم
لبم خندان اگر بينى به بخت خفتهام خندم * چه مىدانى ز غمهاى دَرون سينه پنهانم
اگر از ديدهام دورى به جانم آشيان دارى * غم عشقت بود در سينه تا جان هست مهمانم
به پاى ناكسان عمرى هدر كردم ، نفهميدم * كه خود مىپروراندم دشمنانى در دلوجانم
سخن موزون اگر گويم هلا شاعر مپندارم * حديث دردهاى دل به نام شعر مىخوانم
« سپاس » از پا دگر افتاده دستش گير و پاسش دار * كه مهرت در دلش باقيست مىدانى و مىدانم
تضمين غزل خواجه حافظ
كاش بر ما دَرِ مردان خدا بگشايند * دَرى از مهر برِ اهل صفا بگشايند
به ره ما درِ بازار وفا بگشايند * « بُود آيا كه در ميكدهها بگشايند »
« گره از كار فروبستهء ما بگشايند » * به در خانه خمّار حريفان هستند
مىپرستند ، در اين خانه همه پا بستند * در ميخانه چو بستند دل ما خستند
« اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند » * « دل قوى دار كه از بهر خدا بگشايند »