وارد آمد و مسئوليت پرستارى بهعهدهء سپيده قرار گرفت و تا آن حد كه سلامتىاش به خطر افتاد و ناگزير او را به آسايشگاه سالمندان بردند .
رباب شاعرهاى توانا و گويندهاى آزادانديش كه شعرش از استوارى و انسجام و لطف و ظرافت خاصى برخوردار است . او مضامين شعر خود را از واقعيات زندگى كسب مىكند و مردمدوستى صفت بارز اوست و عقيده دارد كه بايد هنر در خدمت مردم و ارشاد جامعه به كار گرفته شود . مجموعهاى از شعرش به نام " شبيخون " به كوشش سپيده دخترش و با مقدمهء فاضلانهء احمد پناهى و غلامرضا جولايى بهچاپرسيد .
چرا ؟
خالى ز مرغ حق شده صحن چمن چرا ؟ * اين باغ و راغ مسكن زاغ و زغن چرا ؟
صيّاد دلسياهى اگر گرم صيد نيست * از خون بلبلان شده سرخ اين چمن چرا ؟
چون سومنات ملك ز بتهاى فتنه شد * همچون خليل نيست يكى بتشكن چرا ؟
مرد وطن ز حال وطن از چه غافل است * فرياد اى وطن ، به لب بىوطن چرا ؟
« اين ما و من نتيجهء بيگانگى بود » * در جمع يكدلان سخن از ما و من چرا ؟
زن از حقوق خود زچهرو بهرهمند نيست * اينجا ز حق خويش بدوزم دهن چرا ؟
قانون ما نداده اگر برترى به مرد * حاكم به زندگانى خود نيست زن چرا ؟
بستهست اوستاد سخن لب ز گفتگوى * خاموش شو « رباب » بيان سخن چرا ؟
گوهر اميد
كسى نگشايد از يارى در كاشانهء ما را * به چاه افكندهاند آرى كليد خانهء ما را
منم صيد به دام افتادهء صياد بىرحمى * كه با خون جگر آميخت آب و دانهء ما را
دل بيگانهاش از غم شود پرخون كه مىخواهد * ز شاديها تهى سازد دل فرزانهء ما را
به افسون گر زبان قصّهام را بست بر ياران * ولى طبع خموشم باز گفت افسانهء ما را