در شهر عشق
هركس ز زلف يار يكى حلقه واكند * ايزد هزار حاجت او را روا كند
صدها فرشته بوسه بر آن دست مىزنند * كز كار خلق يك گره بسته وا كند
اصلاح كار خلق نه در حد ما و توست * از دست ما چه كار برآيد خدا كند
كشتى شكست و ساحل امّيد ما پديد * كو يك دل شكسته كه ما را دعا كند
ما ميهمان خوان عنايات ايزديم * مهمان خطاست اين همه چون و چرا كند
يا رب تو را هزار زبان ده كه هر زمان * روزى هزار مرتبه شكر تو را كند
آشفته كرد زلف خود و روزگار من * با زلف خود چه كرد كه در حق ما كند
در شهر عشق بوسه شفابخش دردهاست * كو دلبرى كه درد « رياضى » دوا كند
اشتباهى ديگر
بود چيزى سفيد و نرم و لطيف * در دكان مرد شوخىبند
بينوايى رسيد و آن را ديد * به گمانش كه هست پستانبند
ياد پستان دختران افتاد * آب شد در مذاق جانش قند
گفت جانم فداى آن گهرى * كه در اين مىنهند روزى چند
مرد صاحبدكان چو اين بشنيد * زير لب گفت با كمى لبخند
بىسبب جان خود فدا كردى * خايهبند است اين نه پستانبند