تو روشنىّ روى خدايى و چون خداست * بالاى ماوراى تصوّر مقام تو
دست خدا و چشم خدا ، صورت خدا * تو بر خداى قائم و ما بر قوام تو
نام خداى جلّ جلاله على بود * زان رو على عال اعلاست نام تو
در ذوق جان حلاوت وحى خدا دهد * شيوايى خطابه و شهد پيام تو
دون كلام خالق و فوق كلام خلق * نهج البلاغة آن ملكوتى كلام تو
هر صبحدم شعاع طلايى آفتاب * آيد ز آسمان پى عرض سلام تو
فرض است بر تمامى ذرات كائنات * مهر تو و ولاى تو و احترام تو
نور ازل ، جمال ابد ، سرّ سرمدى * اى سايهاى ز حشمت حق احتشام تو
ارض و سما به يمن وجود تو ثابتاند * دايم بود مدار فلك بر دوام تو
روزى دهد خدا به همه خلق كاينات * از سفرهء ولايت و انعام عام تو
فردا حساب مؤمن و كافر تو مىكنى * بر پا كند قيامت كبرى قيام تو
صد عمر خضر داده به صد چشمهء حيات * كى قطره آب كوثر و يك جرعه جام تو
صوم و صلوه رنگ خدايى به خود گرفت * زان خون كه رنگ كرد صلاة و صيام تو
در كعبه شد پديد به محراب شد شهيد * قربان حسن مطلع و حسن ختام تو
كفش دوپاره دوز و عدو را دوپاره كن * اى من فداى « حرق » تو و التيام تو
تو شاهناز رفعت و عنقاى عزّتى * عرش خدا و دوش نبى بود بام تو
وقتى عروج كرد به معراج قرب حق * پيغمبر آن برادر والامقام تو
دست خدا گذاشته شد روى شانهاش * آنجا كه گاه بتشكنى بود گام تو
تا با گداى كشور خود همغذا شوى * اى سربهمهر گنج دوعالم به نام تو
در سفره بود نان جو و سركه و نمك * صبحانهء تو چاشت تو ، شام شام تو
چشم خدايى تو پر از اشك ، با يتيم * در جنگ ، خنده بر دو لب لعلفام تو
نور تو در حجاب تن و سجده كردهاند * اين دشمنان دوستنماى عوام تو
در حيرتم كه صبح قيامت چه مىكنند ؟ * با پرتو تجلّى ذات تمام تو
اى دل مقيم مصطبهء خانقاه باش * تا گردد اين كشاكش گردون به كام تو
جايى كه جبرئيل امين مىكند هبوط * تا پر كند ز عطر بهشتى مشام تو
آنجا اگر عنايت مولى نظر كند * افتد هماى اوج سعادت به دام تو
اى دل بگو به آتش دوزخ اگر فتاد * فردا به دست مالك دوزخ زمام تو
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1634
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٦٣٤