قرارش بردم و . . .
دلش دزديده و تركش نمودم * غمش كم كردم و اشكش فزودم
به درد عاشقى ديدم صبور است * قرارش بردم و صبرش ربودم
بدگمان
نمىپرسى چرا نامهربانم ؟ * نمىگويى چرا با ديگرانم ؟
نمىدانى بداخلاق هوسباز * كه بعد از تو به عالم بدگمانم ؟
سفر اشك
سوداى تو را ز سر بهدر خواهمكرد * دل را ز غم تو بىخبر خواهم كرد
چون آه به جان تو شرر خواهم زد * چون اشك ز كوى تو سفر خواهم كرد
پيغام باد
اى اشك ! بشوى از دل من نامش را * اى باد ! بگو به من تو پيغامش را
اى ياد گذشته ! از دلش بيرون شو * بگذار به خود ، خاطر آرامش را
خاكنشين
آنقدر جفا كنم كه بيگانه شوى * با غير نشينم كه تو ديوانه شوى
آنقدر تو را در غم خود مست كنم * تا خاكنشين در ميخانه شوى