طبيب عشق
تو زلف خويش افشان كن ، پريشان كردنش با من * و گر خواهى پريشانش كن ، افشان كردنش با من
از اين بىدرد مردم كار غمخوارى نمىآيد * غمت را سوى من بفرست ، مهمان كردنش با من
اگر از شرم نتوانى كه ترك اين و آن گويى * تو با من در ميان بگذار ، عنوان كردنش با من
نديدى با سر زلف غم دل موبهمو گفتم * اگر رازيست با من گوى ، پنهان كردنش با من
تو شيخ شهر را با كفر زلفت آشنايى ده * از آيين مسلمانى ، پشيمان كردنش با من
طبيب عشق مىگويد كه : بيمار است چشم او * اگر بيمارىاش اين است ، درمان كردنش با من
دلم با ديده مىگويد كه : از باغ جمال او * بچين هر گل كه مىخواهى به دامان كردنش با من
شنيدم با گلى ، « پروانه » اى مىگفت در گلشن : * دل ما را به دست آور ، پريشان كردنش با من
سؤال
مىتوان آيا غم يك مرد را ترسيم كرد ؟ * نقشهء جغرافياى درد را ترسيم كرد ؟
مىتوان آيا به روى بوم پرنقش بهار * وسعت اندوه برگ زرد را ترسيم كرد ؟
مىتوان آيا به گرد كودكى گمكردهراه * ازدحام مردم بىدرد را ترسيم كرد ؟
مىتوان آيا در اين هُرم نفسگيرى كه هست * نقش دلخواهى ز آه سرد را ترسيم كرد ؟
مىتوان با ديدن دستان سرشار از تهى * سايهء رنج دل يك مرد را ترسيم كرد ؟
مىتوان در پيش روى آينه ، اين چشم باز * نعش پيك نيمهباز گرد را ترسيم كرد ؟
مىتوان در امتداد حيرت آيينگى * حيرت مجنون صحراگرد را ترسيم كرد ؟
از تو مىپرسم بگو با من كه آيا مىتوان * غربت دلهاى غمپرورد را ترسيم كرد ؟