محضرت مستى جام بىغش * گرمىات رخصت چشم آتش
پاى پاكان عالم به راهت * شد مقدس چنين جايگاهت
اى رسول اى پيامآور دهر * مىچكاند به كامت زمان زهر
قلب تاريخ آشوب و بلواست * غلغل دردمندان دنياست
بر تنت مىكشد تازيانه * فقر فرهنگى اين زمانه
وه چسان مىكشى حرمت خويش * اينچنين خسته بر موج تشويش
اى زلالينترين بركهء آب * اى بهار شكوفنده بىتاب
عبور
عبور ، فرصت هشيار گام رخوتبار * هواى تازه شنفتن ، شكفتن پندار
عبور سفرهء خونين لاله در دل شب * عبور قلّهء ايثار ، كو ، اسبسوار
عبور ، لجهء آب است در ستايش سبز * نمود صبح ز گلدستهء رفيع چنار
عبور لذّت پيوند گيله مردونشا * تجسّم تب دلدار ، لحظهء ديدار
عبور قايق و طوفان و مرد ماهيگير * و انتظار كه جاريست از در و ديوار
عبور عصمت عريان كار و داس و درد * شكوه جنگل پروازها ، شمار ، شمار
بيار جام سفالين بركهء هستى * كه رقص عشق نشايد به پاى و دست خمار
طلوع پنجرهام را ز لب گشودن توست * بر اين زمين سترون ببار ابر بهار
سلام صبح ، سپيدار جلگهء خورشيد * دريچههاى جهان را ، چنين غريب مدار