وسوسهء وصل
سبز فرياد درختى ز گلوگاه زمين * نفست وسوسهء جنگل وصل است همين
رهگذارت همه سرمستى سنجاقك و باد * چمن جلوهات اين بزم بياراست چنين
خيز درياى نگاه تو و اين ساحل شوق * باغ گلريز تو را ، لشكر پروانه كمين
هان چه اسرار عيان داشته در معبر فصل * صف به صف لالهء خونين شده اين دشت حزين
بر سفالينهء تن ، طرح زلالى ننشست * شالى مزرعه بىبارش ابر است غمين
قلّه را درّهء درديست در اعماق دوان * چون شيار گذر عمر به صحراى جبين
يك خم باده و صد ميكده مستى ، هيهات * نعرهء خون جگر ماست فكندهست طنين
گو غزالان بشتابند به آبشخور جان * دل صد چاك به سم ضربهء عشق است عجين
سفر روشن هر چلچله ذهن من و توست * باورم گشت ، تو را نيز چنين باد يقين
معلّم
اى مسيحاى ايثار و تكريم * سرفراز بلنداى تعليم
اى معلّم علمدار هشيار * پنجهء صبح بر ظلمت زار
چلّهات جاهلان را نشانه * قصّهات گوش جان را ترانه
اى سهيل سفير سپيدى * شب به رهماندگان را نويدى
هر كلامت نگين رهاييست * مكتبت سفرهء روشنايىست
لفظ پندار بارانىات پاك * سينهات موجخيزان بىباك
سقف انديشه را چلچراغى * شوق سبز شكوفاى باغى
اى گلوگاه صبر و صداقت * قامتت پرچم استقامت
سرّ هستى ز سرّت سرشتند * بر تن برگ نامت نوشتند
چهرهات لوح رنگين دانش * در دلت خيز طوفان سركش
شاخ و بالت پر از نغمهء نور * مقصدت زين افقها بسى دور
اى كه شيپور بيدار صبحى * لحظههاى سبكبار صبحى
نامت از طرح ذات خداييست * پرتوت سيرهء اوليائىست
در عيارت عيان دُر ناياب * در ضميرت نهان عصمت آب
بىستون تكيهگاه زمانى * يكتن امّا به معنى جهانى