تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1305

مساهمون:

ص١٣٠٥

دوست دارم

دوست دارم من جهان را ، آسمان را * روزهاى ابرى و رنگين‌كمان را هم پر پروانه‌ها در باغساران * نازها و ميخك بىسايه‌بان را شاهد و شمع و شراب و نالهء نى * دشت و صحرا كوه و درياى جهان را دوست دارم صبح هر روز بهارى * لاله را گل را حضور باغبان را گرچه از كف رفته ايّام جوانى * روز بهروزى طمع دارم زمان را جاى ، جاى ميهنم را دوست دارم * رشت را كرمانشهان را اصفهان را شادمانى نيست گر در خانهء من * دوست دارم مردمان شادمان را گر سراغى خانهء « خندان » نگيرد * ديده دلبر شب درنگ اين مكان را

صحرا « 1 »

راز تنهايى و غربت ز تو پيدا ، صحرا * بر حريمت بپذير اين دل شيدا ، صحرا در ديارم نبود جلوهء مه سينهء تو * شده گهوارهء مهتاب به شبها ، صحرا راز اعصار و قرون دفن در انديشهء توست * راز سربسته‌اى و مهد معمّا ، صحرا نگشوده‌ست كسى سينهء هر راز تو را * شود آيا كه كنى راز خود افشا ، صحرا ؟ من به دنبال حقيقت ز طلب ننشستم * ز كران تا به كران تا لب دريا ، صحرا « جنگ هفتاد و دو ملت » بجز افسانه نبود * هرچه ديديم و شنيديم به دنيا ، صحرا كه تو را گفت كه يك جا بزنى خيمهء سبز * جاى ديگر بكشى تيغ جفا را ، صحرا در نمكزار كويرت نبود حق حيات * بهر گم‌كردهء ره باديه‌پيما ، صحرا چه شد آن لطف بهاران چه شد آن بارش ابر * لاله‌ها از چه شكستند به صحرا ، صحرا تشنگان را برسان جرعهء آبى ز كرم * بس كن اين هرم توان سوز ، خدا را ، صحرا مددى خواه ز دريا و ز طوفان كمكى * آتش افسرده نگيرد به مدارا ، صحرا شور بر پا كن و يك‌لحظه بلرزان سر و تن * به زلازل بنشان فتنه و غوغا ، صحرا تا به كى خوارى و آوارگى و رنج و ملال * رفته فرياد و فغان تا به ثريا ، صحرا رهسپارم به جنون همره « خندان » مددى * تو به صبحم برسان زين شب يلدا ، صحرا
هامش
( 1 ) - اين غزل را در شب بمباران شهر و در تنهايى صحرا سروده است