دوست دارم
دوست دارم من جهان را ، آسمان را * روزهاى ابرى و رنگينكمان را
هم پر پروانهها در باغساران * نازها و ميخك بىسايهبان را
شاهد و شمع و شراب و نالهء نى * دشت و صحرا كوه و درياى جهان را
دوست دارم صبح هر روز بهارى * لاله را گل را حضور باغبان را
گرچه از كف رفته ايّام جوانى * روز بهروزى طمع دارم زمان را
جاى ، جاى ميهنم را دوست دارم * رشت را كرمانشهان را اصفهان را
شادمانى نيست گر در خانهء من * دوست دارم مردمان شادمان را
گر سراغى خانهء « خندان » نگيرد * ديده دلبر شب درنگ اين مكان را
صحرا « 1 »
راز تنهايى و غربت ز تو پيدا ، صحرا * بر حريمت بپذير اين دل شيدا ، صحرا
در ديارم نبود جلوهء مه سينهء تو * شده گهوارهء مهتاب به شبها ، صحرا
راز اعصار و قرون دفن در انديشهء توست * راز سربستهاى و مهد معمّا ، صحرا
نگشودهست كسى سينهء هر راز تو را * شود آيا كه كنى راز خود افشا ، صحرا ؟
من به دنبال حقيقت ز طلب ننشستم * ز كران تا به كران تا لب دريا ، صحرا
« جنگ هفتاد و دو ملت » بجز افسانه نبود * هرچه ديديم و شنيديم به دنيا ، صحرا
كه تو را گفت كه يك جا بزنى خيمهء سبز * جاى ديگر بكشى تيغ جفا را ، صحرا
در نمكزار كويرت نبود حق حيات * بهر گمكردهء ره باديهپيما ، صحرا
چه شد آن لطف بهاران چه شد آن بارش ابر * لالهها از چه شكستند به صحرا ، صحرا
تشنگان را برسان جرعهء آبى ز كرم * بس كن اين هرم توان سوز ، خدا را ، صحرا
مددى خواه ز دريا و ز طوفان كمكى * آتش افسرده نگيرد به مدارا ، صحرا
شور بر پا كن و يكلحظه بلرزان سر و تن * به زلازل بنشان فتنه و غوغا ، صحرا
تا به كى خوارى و آوارگى و رنج و ملال * رفته فرياد و فغان تا به ثريا ، صحرا
رهسپارم به جنون همره « خندان » مددى * تو به صبحم برسان زين شب يلدا ، صحرا
هامش
( 1 ) - اين غزل را در شب بمباران شهر و در تنهايى صحرا سروده است