الههء معنى
گفتى خدا نخواست ، نگفتى چرا نخواست * ما هم نخواستيم ، خدا خواست يا نخواست
اى دوست از افسانه تقدير لب ببند * مهمان ما نصيب ز خوان قضا نخواست
در راه عشق سركشى و سرورى خطاست * آنكس به پاى خاست در اين ره كه پا نخواست
پاى شكستهاى كه به دامن پناه برد * از آستان دلشكنان موميا نخواست
با ما مكن ستيزه كه ما را گناه نيست * اى مدّعى الههء معنى تو را نخواست
كشتى شكستهاى كه به طوفان عنان سپرد * « پرتو » هدايت از مدد ناخدا نخواست
شصتسالگى
چنگى خميدهقامت در آستان شصتم * مردهست شور شادى در جان غمپرستم
بر باد دادى آخر اى زندگى غبارم * گر اينكه يكدو روزى بر دامنت نشستم
دل رفت و دلستان رفت ، اميد مرد و ترسم * كاين جان نيمهجان هم مانَد به روى دستم
در گيرودار هستى ديباى جسم و جان را * ماندهست پود و تارى ازبس گسست و بستم
چون پيچكى كه خشكد بر داربست پاييز * از خاك پا بريدم از باغ دل گسستم
چشمى بر آستان و شوق هزار ديدن * اى لحظهها درنگى شايد ز شصت رستم
ساقى چو دور ما شد بر خاك ريز ساغر * كز گردش مه و مهر دوران نموده مستم
بازم در انتظار است زندانى از عناصر * اين بار نيز گيرم از دام خويش جستم
« پرتو » نشان بودن ، از خود فراشدن بود * عمرى عبث دريغا پنداشتم كه هستم
ننگ درنگ
ننگم همه نامم شد و نامم همه ننگم * نه رومى رومم من و نه زنگى زنگم
نيرنگ زمان را به تماشا چه نشينم ؟ * من خود همه بازيچهء اين شهر فرنگم
دل شور جنون دارد و جان مايل پرهيز * عمريست به هم مىخورد آيينه و سنگم
اى غنچهء نشكفته به غير از تو در اين باغ * كس را خبرى نيست ز دست و دل تنگم
در بزم جهان غير رخ زرد ندادند * چون آينه رنگ دگرى زين همه رنگم
اى مرگ صفاى قدمت باد ، كه وقت است * مپسند به خوارى بكُشد : ننگ درنگم
« پرتو » غم و شادى خود از هم نشناسم * چون لاله به يك كاسه بود شهد و شرنگم