بوى تو گرو مىبرد از نافهء آهو * گويم اگرش مشك خطا هست و خطا نيست
هندوى تو جا كرده به سرچشمهء حيوان * بر تشنهلبان راهنما هست و نما نيست
سرپنجهات از خون دل اى شوخ خضاب است * روزى به سرانگشت حنا هست و حنا نيست
« پرتو » دگر از شعر و غزل صرفنظر كن * زيراكه حواس تو بهجا هست و بهجا نيست ( 1 )
آيينهء دل
برچين ، دگر ز را هم صيّاد ، دام خود را * صد بار آزمودى ، اين صيد رام خود را
از دور عرضه كردم ، راز درون به جانان * لبّيك از او شنيدم ، يك شب سلام خود را
يكرو چو شيشه كردم ، آيينه دلم را * با ذكر برزدودم ، زنگ ظلام خود را
از كفر پاك گشتم ، درهم شكستم اصنام * احرام امر بستم ، بيت الحرام خود را
آلوده دلق ننگين ، شستم به آب توبه * از نور باده ديدم ، لبريز جام خود را
بر طوف كعبهء دل ، ساعى به سعى بايد * از طوف كعبهء گل ، شستيم نام خود را
« پرتو » به شعر شيرين ، دارى بسى علاقه * بردى به اين وسائل ، تلخى كام خود را